۱۳۹۱-۰۲-۲۹
آذرخش یا رعدوبرق یک تخلیهی الکتریکی شدید و بسیار سریع در هواست و همین تخلیه الکتریکی است که نور و صدا تولید میکند. پیش از ایجاد رعدوبرق ابرها طی فرایندهایی بشدت باردار میشوند که این بار معمولا مثبت است، روی سطح زمین بار منفی القا میکند و به این ترتیب مجموعهی ابر هوا و زمین به یک خازن بسیار بزرگ تبدیل میشود که لحظه به لحظه بارشان بیشتر میشود و بنابراین اختلاف پتانسیل دو قطب آن در حال افزایش است. بالاخره مقدار این بار الکتریکی آنقدر زیاد میشود که اختلاف پتانسیل بین ابر و زمین به ۱۰ تا ۱۰۰ میلیون ولت میرسد. میدان الکتریکی حاصل از چنین اختلاف پتانسیلی هوا را با اینکه در حالت عادی نارساناست در یک سیر خاص یونیزه و به رسانا تبدیل میکند. به محض اینکه چنین سیری از مولکولهای یونیزه رسانا از ابر تا زمین ایجاد شود بارهای الکتریکی به طرف هم حرکت میکنند و در عرض یک ده هزارم ثانیه جریان وحشتناکی در حدود ۳۰ هزار آمپر از هوای یونیزه میگذرد. اما هر جریانی ضمن عبور از ماده با مقاومت اتمهای آن روبرو میشود و این مقاومت بخشی از انرژی الکتریکی را به گرما تبدیل میکند. با استفاده از اصول اولیه الکترومغناطیس میتوانید تخمین بزنید این جریان در ولتاژ ۱۰ میلیون ولت توان گرمایی در حدود ۱۰۰ میلیارد وات دارد. چنین توانی حتی در مدت زمان ناچیز یک ده هزارم ثانیه میتواند گرمایی در حدود ۱۰ میلیون ژول ایجاد کند این گرما باعث میشود دمای هوا در مسیر آذرخش به ۳۰ هزار درجه سانتی گراد برسد اگر کمی با قوانین حاکم بر گازها آشنایی داشته باشید میبینید که این تغییر ناگهانی دما (از حدود ۳۰۰ کلوین به ۳۰۰ هزار کلوین) حجم هوا را ۱۰۰برابر میکند و این یعنی یک انفجار واقعی انبساط سریع و شدید هوا یک موج ضربتی در هوای اطراف ایجاد میکند که با سرعت صوت و به شکل تندر یا رعد به گوش شما میرسد.
پایانه: یه روز بارانی که برادر همسرم منزلمان بود، گفت: بروجردیها میگن: صاعقه هرجا به زمین بخوره اونجا الماس پیدا میشه. برادر خانمم میگفت: توی بروجرد مرد خسیسی را صاعقه میزنه، مرد خسیس نیمه جان به مردمی که آمده بودن کمکش کنند گفته بوده: ولم کنید، برید، بذارید الماسم را پیدا کنم.
تا حالا دو روش اصلی و چند روش فرعی برای ساخت الماس مصنوعی اختراع شده. یکی از راههای تولید الماس مصنوعی در آزمایشگاه روشی است که در فشار و درجه حرارت بالا انجام میگیرد. با توجه به قدرت صاعقه، میشه متصور شد که اگر صاعقه به جای درست(پر کربن) اصابت کنه ممکنه موجب پدید آمدن الماس بشه.
برچسب: آذرخش، آزمایشگاه، آمپر، اختراع، الكترومغناطیس، انفجار، بروجرد، تخلیه الكتریكی، خازن، خسیس، رسانا، رعدوبرق، ساخت الماس مصنوعی، صاعقه، فشار، قدرت، قطب، ولت، ولتاژ، پتانسیل، ژول، کربن، یونیزه
تحت دسته تکنولوژی, خاطره, داستانک, طنز | نظر (۰)
۱۳۹۱-۰۲-۲۲
زمستان گذشته از بهزیستی زنگ زدن گفتن: باید بیایی کمیسیون تا در مجمعی تشخیص بدن که صلاحیت دریافت کارت هوشمند استفاده از سرویس را دارم یا نه. با کلی دنگ و فنگ خودمو جمع کردم و رفتم کمیسیون در بهزیستی استان تهران. تو کمیسیون بهم گفتن: باید گواهی پزشک بیاری تا بهت برای سه ماه، هفتهای دوبار حق استفاده از سرویس ایاب ذهاب را بدیم، همسرم که اون موقع هنوز تو بیمارستان کارمیکرد از پزشک بیمارستان برام گواهی گرفت و منم اونو فکس کردم به کمیسیون بهزیستی. بعد از گذشت ۵ماه چند روز پیش زنگ زدم بهزیستی و از کارتهای هوشمند ایاب و ذهاب پرسیدم؟ بهم گفتن: بعضی از کارتها آماده شده بقیه هم در دست اقدامه، اما در نهایت داشتن یا نداشتن کارت سرویس چیزی را برای کسی عوض نمیکنه، چون بودجه سال ۹۱هنوز نیامده و هیچ کدوم از کارتها شارژ نداره.
پسینه: سالهای پیش رییس جمهور محترم ماشین و کاپشنش را فروخت و زد به زخم مملکت، شاید اگر ماجرای تخلف مالی سههزار میلیاردی کشف نمیشد امسال با فروش زیرشلوار یا جورابهای رییس جمهور کار ملت راه میافتاد.
سفری برای بارداری
برچسب: ایاب ذهاب، بهزیستی، بودجه، بیمارستان، تخلف مالی، تشخیص، زمستان، سرویس، ماشین، مجمع، کارت هوشمند، کاپشن، کمیسیون، گواهی پزشک
تحت دسته ابزار بهتر زیستن, احوالات من, بهزیستی, طنز, عمومی, لينك | نظر (۱۰)
۱۳۹۱-۰۲-۱۵
یکی از دیدنیترین سریالهای تلویزیون که بعد بارها پخش هنوز هم جذابه پاورچینه. ورود داود برره این سریال را کمدیتر و بسیار آموزنده کرد. یادتون هست فرهاد برره و و پدرزنش آقای مهتابی بخاطر چولنبه بازیهای آقا داود چه حال و روزی داشتن؟. من تو خانوادهی همسرم چلنبهای محبوب همه هستم. مادرهمسرم تو روم و پشت سرم اونقدر حرفهای خوب تو مایههای قربون صدقهی شدید نثارم میکنه که نگو و نپرس. پدر همسرم اونقدر طرفدار و حامیمه که انگار من فرزندشم نه همسرم. خواهر خانمم منو در حد داداشهاش دوست داره و از ماندن در منزل ما سیر و خسته نمیشه. برای برادرهای همسرم هم چیزی کمتر از رفیق فابریک نیستم. همهی اینها نتیجه حسن برخوردم با همسرم و خانوادهاش و البته تعریفهای همسرم از حسن خلق منه. یادم رفت بگم که همسرم دیوانهوار که نه عاقلانهوار بسیار شدید که به همون دیوانهوار میخوره دوستم داره. منم برای همه چیزش بینهایت دوستش دارم.
پیآمد: میگن مردها همسری را دوست دارند که اخلاق و رفتارشون شبیه مادرشون باشه، همسر من حتی گروه خونیش هم مشابه مادرمه. شکر خدا زندگیم در نهایت شیرینیه.
وبلاگ دوستی نخاعی: غزل غزل زمزمه
برچسب: آموزنده، تلویزیون، سریال، مادرزن، پاورچین، پدرزن
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, صدا و سیما, لينك | نظر (۳۳)
۱۳۹۱-۰۲-۸
یه دوش دستی دارم که توی حمام با اون آب میریزم روی خودم، وقتی با دوش کاری ندارم آویزانش میکنم روی دستهی ویلچرم مثل لباسی که آویزانش میکنن به چوب رختی، زمستان گذشته رفته بودم حمام، برای لیف زدن شیرآب را بستم و دوش دستی را گذاشتم روی دستهی ویلچر، حالا نگو آب داغ یکم باز مونده بوده و نم نم میریخته روی رانم و من متوجه نبودم که آب داغ داره پوستم را میسوزانه. از حمام که آمدم بیرون متوجه پوست پام شدم که تاول زده بود. فردای اون روز همسرم از داروخانه چسب کامفیل خرید و آورد منزل و من را برد حمام، مجددا خودم را شستم، همسرم هم و با لیف حسابی محل سوختگی را شست و موهای روش را با تیغ تراشید و دوباره جای تاول کنده شده را با لیف شست، بعد آب کشی و حوله کشی از حمام آمدم بیرون و رفتم رو تخت، همسرم یه تکه از چسب کامفیل برید و چسباند روی تاول، دو سه هفته به چسب کامفیل کاری نداشتم تا اینکه خودش لق شد، انگار که میگفت: کار من تمام شده. بعد کندن چسب دیدیم که پوستم کاملا خوب شده. بعد این ماجرا چند بار دیگه برای بهبود خراشیدگیهای پام که هنگام ماشین سوار شدن ایجاد میشن از کامفیل استفاده کردم. یه زخم کهنه و عمیق و زیر پوستی روی استخوان کنار پاشنهی پام بود که اون هم با چسب کامفیل خوب شد. از چسب کامفیل برای تمام زخمها استفاده کنید حتما جواب مثبت میده، قیمت زیادی هم نداره. قبل از تهیه و استفاده، بهتره مستقیم با مشاور و متخصص خود کامفیل (با این شماره:۶۴۸۴۹) تماس بگیرید از راهنماییش استفاده کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید.
پسآمد: به نقل از ایسنا، در مسابقات گود کشتی با چوخه چناران، مصطفی برومند از ناحیه گردن دچار آسیب دیدگی شد و برای مداوا به مشهد منتقل یافت. این ورزشکار پس از انجام عمل جراحی و مراقبت های ویژه و در حالی که هوشیاری خود را به دست آورده بود، شب گذشته در بیمارستان فوق تخصصی اعصاب مشهد درگذشت.
برچسب: آسيب ديدگي، تاول، تلفن، تماس، تیغ، حمام، دوش دستی، راهنمایی، سوختگی، شماره، شیرآب، عمل جراحي، كشتي، لیف، مشاور، ویلچر، چسب کامفیل، چناران، چوخه، گود
تحت دسته ابزار بهتر زیستن, احوالات من, بهداشت و سلامت, تجربه, تکنولوژی, معلولین و معلولیت, پزشکی و درمان | نظر (۱۹)
۱۳۹۱-۰۲-۱
تو هفتههای گذشته همهجا حرف هدفمندی یارانهها و یارانههای واریزی به حساب سرپرست خانوارها و پیامکهای انصراف از دریافت یارانه بود. بنظر من دولت اصلا نباید پولی به حساب کسی میریخت، دولت باید یه دفعه همه چیز را گران میکرد و با یه شوک شدید و کشنده (دقیقا مثل بحران چند ماه پیش ارز و طلا) داستان را به پایان میرساند. متاسفانه گویا سررشتهی این کلاف از دست دولت و مجلس و …. در رفته و همه را سردرگم کرده. خوشبختانه اونچه را که همه دنبالش هستن را من پیدا کردم و اونو از این طریق بیمنت تقدیم صاحبش میکنم: برای سامان دادن به پرداخت یارانهها فقط یه راه هست، البته بهتره بگم یه راه هست برای عدم پرداخت یارانهها، و اما، من به مجلس و دولت و سازمان هدفمندی یارانهها پیشنهاد میکنم که اعلام کنند: از فلان تاریخ سرپرست خانوارهایی که یارانهی نقدی میخواهند باید هر روز به اتفاق کلیهی افراد خانواده، با در دست داشتن مدارک شناسایی به بانک مراجعه کنند و یارانهی همان روز را از بانک دریافت کنند. لازم به ذکر است: ۱- یارانه فقط به سرپرست خانوارها پرداخت میشود. ۲- فقط سرپرست خانوارهایی مشمول دریافت یارانه میشوند که با کلیهی اعضای خانوادهی خود به بانک مراجعه نمایند. ۳- یارانهها روزانه پرداخت میشوند. ۴- عدم مراجعه روزانه به بانک به منزلهی انصراف از دریافت یارانهی همان روز تلقی میشود.
پسوند: ساعتی که روبروی تختمه از این ساعت جدیدهاست که به شیوهی ساعتهای قدیمی پاندول بهش اضافه کردن، بنظر من خیلی شاد و جذاب میشد اگر صفحهی ساعت یعنی ساعت و دقیقه و ثانیه شمار، روی پاندول لق لقو میبود.
وبلاگ دوستی ضایعه نخاعی تقدیر یا سرنوشت
برچسب: ارز، انصراف، بانک، دولت، سازمان، ساعت، طلا، مجلس، مدارک شناسایی، هدفمندی، پاندول، پیامک، کلاف، یارانهها
تحت دسته احوالات من, طنز, عقیده, فکر ایده پیشنهاد, لينك | نظر (۱۳)
۱۳۹۱-۰۱-۲۵
تا حالا تو منزل فامیل و دوست و آشنا چیزی عجیب و غریب و منحصر بفردی دیدید که بشه اونو تو کتاب رکوردهای جهان ثبتش کرد؟؟ وقتی داشتیم وسایل منزلمون را میخریدیم بحث این بود که مبل و میزتلویزیون و میزجلومبل را بعد خرید، تا شب عید کجا بذاریمشون؟؟ همسرم میگفت: منزل شما که جا نداره، بمونن منزل ما. من میگفتم: نه بابا باعث مزاحمت و تنگ شدن جای مامانتاینا میشه. اما همسرم میگفت: نه اصلا مهم نیست، جا برای بیشتر از اینها هم هست. چون منزل پدرخانمم کمی از منزل ما کوچکتره، گفتهی همسرم برام طرح سوال کرده بود که اون وسایل را کجای خانه میخواد بذاره که موجب مزاحمت نشه؟ خلاصه، گفتم مبلها را آوردن منزل خودمان. چون نزدیک منزل پدرخانمم کارگاه تولیدی انواع میز بود همسرم میزها را از اونها خرید و برد منزل خودشون. به همسرم گفتم: من همش نگران اینم که میزها دست و پا گیر و مزاحم خانوادهات میشن. همسرم گفت: نگران نباش اونها را گذاشتم تو کمد دیواری. با تعجب پرسیدم: مگه میزها سرهم نبودن!؟ خودمون باید اونها را سرهم کنیم!؟ همسرم گفت: نه، من میزهای سرهم را گذاشتم تو کمد دیواری، مبلها را هم میخواستم بذارم تو همین کمد دیواری. به همسرم گفتم: تا شاخ در نیاوردم بگو ببینم این چه کمدیه که اینهمه جا داره!؟ اصلا کجا بود که من ندیدمش!؟ همسرم گفت: دیدی حال و پذیراییمون تقریبا شکل ال شده، اون دوتا دیواری که یه فضای دو در سه متر را از حال و پذیرایی جدا کرده، دیوارهای خارجیه کمد دیواریمون هستن، درب کمد هم از تو اتاق خواب باز میشه، همونجا که فیوز برق منطقه را پروندی یادته؟ همسرم گفت: به دلیلی فنی زمان بنا کردن ساختمان اون فضای دو در سه را از حال و پذیرایی جدا کردن، ما هم اون را کمد دیواریش کردیم.
پسرفت: گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست، عجب فروردین گرم و داغی شد امسال!؟ با این وضع چه جهنمی بشه تابستان؟؟ شکر خدا امروز هوا ابری شده، ایشاالله یه باران تپل بباره.
آموزش برنامه نویسی و طراحی سایت و انجام پروژه های دانشجویی
برچسب: آموزش، برنامه نویسی، طراحی سایت، طرح سوال، عجیب و غریب، فنی، منحصر بفرد، میز تلویزیون، پروژههای دانشجویی، کتاب رکوردهای جهان، کمد دیواری
تحت دسته احوالات من, خاطره, كامپيوتر و رایانه, لينك | نظر (۶)
۱۳۹۱-۰۱-۱۸
پیش درآمد: منزل ما در شهرکی جنب کارخانهی ایرانخودرو است. اهالی شهرک همه پدرم را میشناسن و پدرم هم همهی قدیمیها را میشناسه. تقریبا همه شهرکیها بخاطر وضعیتم منو میشناسن اما من فقط اسم اهالی را از پدرم شنیدم و افراد کمی را بادیدن چهره میشناسم. حالا اصل ماجرا: بنا به خواست همسرم روز سوم عید به رسم ادب بخدمت پدر و مادر همسرم رسیدیم. داشتیم گل میگفتیم و گل میشنیدیم که صدای زنگ منزل همه را متوجه خودش کرد!؟ برادر مادرخانمم با همسر و پسر و عروسشون آمده بودن عید دیدنی. با دایی و زن دایی سلام و احوال پرسی کردم، پسر دایی اومد پیش باهام دست داد و گفت: سلام آقای زندی. یکم تعجب کردم! عروس دایی هم آمد پیش و بسیار داغ و سوزان سلام و احوال پرسی کرد، طوری که انگار سالهاست منو میشناسه، پسر دایی و عروس دایی گفتن: آقای زندی شما کجا؟! اینجا کجا؟! خانواده همسرم توضیح دادن که من همون دامادشون هستم که گفته بودن. خانوادهی دایی بهمون تبریک گفتن و پسر دایی و عروس دایی شروع کردن به تعریف و تمجید از من و خانوادهام. من از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم!؟ بالاخره عروس دایی به جمع گفت: سالهاست خانوادهی ما با خانوادهی آقای زندی همسایهی هستن و خانههامون فقط ۲۰متر با هم فاصله داره، من باز هم نشناختمشون تا اینکه عروس دایی فامیلیشونو گفت و دوزاری بنده را انداخت. پسر دایی میگفت: من همیشه شما را تو پارک میبینم، پدرتونو هم کاملا میشناسم و باهاش سلام علیک دارم. خلاصه خانوادهی همسرم یادشون اومد که قبلا از فامیلیمون هم اومده بودن شهرک ما برای دیدن پسردایی، چون پسر دایی برای راحتی و آسایش همسرش چندتا خانه دورتر از خانهی خانوادهی همسرش خانه اجاره کرده.
پاورقی: جالب نیست؟ من باید ازدواج میکردم و میرفتم منزل پدر همسرم تا همسایهی روبرویی باباماینا را زیر یک سقف ببینم.
برچسب: اجاره، ایرانخودرو، داماد، دایی، شهرک، عروس، عید دیدنی، ماجرا، پیش درآمد، چهره، کارخانه
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, معلولین و معلولیت | نظر (۱۷)
۱۳۹۱-۰۱-۱۱
از روز جمعه ۲۶اسفند که اسباب کشی شروع شد تا آخرین ساعتهای روز دوشنبه همسرم و خواهر و برادرهاش که مثل کوه پشتمون وایسادن بیوقفه کار میکردن، همسرم هم تا چهار صبح روز سهشنبه مشغول جابجایی و مرتب کردن وسایل منزل بود، بالاخره بسلامتی و مبارکی من و همسرم در خانهی بسامان خودمان سال نو را تحویل گرفتیم و با عمو نوروز و بهار خانم زندگی نو را رسما آغاز کردیم. مامانماینا که ما حسابی به زحمتشون انداختیم و موجب شدیم اسبابشونو از اینجا ببرن اون منزل تا چند روز بعد عید هم نتونستن خانه را به حال عادی دربیارن. روز هشتم عید مادرم دعوتمون کرد و شام رفتیم منزلشون. همهچیز خوب و عالی بود جز بوی رنگ که یک ماه بعد نقاشی هم بشدت آزار دهنده بود، تازه باباماینا خیلی جدی میگفتن: نه بابا الان که دیگه بو نمیآاااد. سه ساعت تنفس بوی رنگ خانهی بابا موجب شد سر و ریه و گلوم درد بگیره اساسی، کلا نتونستم سه ساعت اونچه را که به خانوادهام تحمیل کردم را تحمل کنم. الان میفهمم بخاطر تنفس هوای مسموم بوده که همهی اعضای خانوادهام بعد نقل مکان سرماخوردن و گلو و سینه درد گرفتن، البته دو روز هم بیبخاری بودن، چون مال خودشونو گذاشتن برای ما. آخ که چه وجدان درد شدیدی گرفتم.
پیوست: تلویزیونمون اساسی کلافم کرده، عوض کردن هر کانال را چهار ثانیه طول میده!؟ تصویر در تصویر هم نداره!؟ البته میگن با اینترنت پر سرعت میتونید از تلویزیونهای اینترنتیش با این همه امکاناتش استفاده کنید.
برچسب: اینترنت پر سرعت، بهار خانم، بوی رنگ، تحمیل، تصویر در تصویر، تلویزیون اینترنتی، جابجایی، عمو نوروز، مثل کوه، مشغول، منزل، نقاشی، وسایل
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, تجربه, تکنولوژی, خاطره, عمومی, عکس | نظر (۱۸)
۱۳۹۱-۰۱-۴
شکر خدا ما خوبیم. همه چیز آرومه. اوضاع احوال مان عالیست.
منزل کاملا مرتب شده.
به دلیل حجم بالای دید و بازدیدها وقت نوشتن ندارم.
ایشاالله سعی میکنم برای هفتهی بعد مطلبی تازه بتایپم.
آرزو میکنم همیشه کامران و کامروا، نیکبخت و پیروز باشید
برچسب: اوضاع احوال، حجم بالا، دید و بازدید، شکر خدا
تحت دسته احوالات من | نظر (۱۹)
۱۳۹۱-۰۱-۱
برآمد بــــــــاد صبح و بــوی نوروز
به کام دوستـــــــــان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایـــون بادت این روز و همه روز
بالاخره بهار خانم با بایرام خان آمد.
امسال در کنار همسر عزیز و مهربانم با کلی دعاهای خیر برای همه سال را تحویل کردیم.
عید زیبای نوروز بر شما دوست عزیز و خانوادهی گرامیتون و همه مردم ایران و کل اهالی کرهی زمین خجسته باد.
برچسب: بایرام، بهار، دعاهای خیر، سال تحویل، عید، نوروز
تحت دسته احوالات من, شاد زیستن, عمومی | نظر (۱۲)