۱۳۹۰-۱۱-۷
شبها با این فکر میخوابیدم که: دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ همون شبها خوابی دیدم که ناجور دلمو قرص و عزمم را برای سر گرفتن این ازدواج راسخ کرد. با نامزدم و خانوادهها هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم جمعهی قبل از محرم با حضور خانوادهی دو طرف در منزل ما عقد کنیم. من تو منزل بودم و خانوادهام کارهای عقد را پیش میبردن: خریدهای لازم و مرسوم قبل عقد، هماهنگی با عاقد، کرایهی میز و صندلی و بشقاب و ….، سفارش میوه و شیرینی و کیک و شام و…..،. از روز قبل عقد خانوادهام مشغول جمع کردن و آماده کردن منزل برای چیدن میز و صندلیها بودن. روز عقد کنان همه با حداکثر توان کار میکردن و منم روی ویلچرم نشسته بودم و نظارهگر الطاف بیکرانشان بودم. بعد اینکه خواهرم اطاق عقد را در نهایت هنرمندی درست کرد ماشین گرفت و رفت عروس را از آرایشگاه آورد. عروس و همراههاش رفتن تو اطاق عقد. نمنم خانوادهی دوطرف رسیدن. همه تا رسیدن عاقد مشغول صحبت بودن و داداشم و خواهرهام و خواهرزادههام که خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده از مهمانها پذیرایی میکردن(کلا ۳۲نفر بودیم). دستیار عاقد که پیرمردی۷۰ساله بود اول اومد و برای ماستمالی کردن تاخیر عاقد شروع کرد به وقت تلف کردن و خواندن شرایط ضمن عقد که به زن حق درخواست طلاق میده، من هم برای محکم کاری گفتم دو مورد زیر را خط بزنه: ابتلای زوج به امراض صعبالعلاج به نحوی که دوام زناشویی برای زوجه مخاطرهانگیز باشد. در صورتی که پس از گذشت ۵ سال، زوجه از شوهر خود به جهت عقیم بودن و یا عوارض جسمی دیگر صاحب فرزند نشود. با این شرط که رسید: زوج بدون رضایت زوجه همسر دیگری اختیار کند یا به تشخیص دادگاه بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید، بشوخی گفتم: این را از عروس بپرسید. اون بنده خدا هم پرسید، جواب عروس یادم نیست اما احتمالا گفته: لامپ اضافه خاموش. عاقد که شبیه (خاتمی) خطیب جمعه تهران بود آمد، هنوز باسن دوبله سوبلهاش به صندلی نخورده بود که مشغول تناول شد، دستیارش هم ازمون امضا میگرفت. بالآخره منو احضار کردن کنار عروس و حاجآقا هم شروع کرد به جاری کردن خطبه عقد، عروس بعد گشت و گذار تو باغگل و آوردن گل و گلاب، بله را گفت. نوبت من شد که بله بگم، جواب من تعجب همه را برانگیخت!! چرا که گفتم: قربت الی الله بله. دیگه من و عروسم بهم حلال شدیم. بعدش: خانوادهها اومدن و بهمون تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن، که از همه ممنونیم. کیک خوردیم. عکس یادگاری انداختیم و شام خوردیم. با رفتن مهمانها، عروس هم با خانوادهاش رفت و منو تنها گذاشت. آخر شب خانوادهی عزیز و مهربانم خیلی جنگی و جهادی شروع کردن به بازگرداندن منزل به وضعیت قبلیش، اگر کمک خواهر و داماد و خواهرزادههام نبود عمرا همون شب کارها به پایان میرسید(دستشون طلا).
پسرفت: داداشم ازم پرسید: داستان اون قربت الی الله، بله، که گفتی چی بود؟ گفتم: چند روز قبل عقد خواب دیدم پشت دربهای ورودی مسجدالحرام کنار چند نفر ایستادم، اونجا یکی یکی قصد قربت میکردن و تکبیرة الاحرام میگفتن و وارد حیاط مسجدالحرام میشدن، برای طواف و زیارت خانه خدا، در همون خواب بهم الهام شد که اینطوری عمل کنم.
خاطرات یک عاقد
گروه فرهنگی،اجتماعی یاران نگار همدان
برچسب: آرایشگاه، اطاق عقد، الهام، امراض صعبالعلاج، بشقاب، تکبیرة الاحرام، جنگی، جهادی، حلال، خانه خدا، خرید، خواب، دادگاه، داستان، دوبله سوبله، زناشویی، زیارت، سفارش، شام، شیرینی، طلا، طلاق، طواف، عروس، عقدکنان، عقیم، قربت الی الله، مرسوم، مسجدالحرام، میوه، کیک
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, شاد زیستن, طنز, عکس, لينك, معلولین و معلولیت | نظر (۱۲)
۱۳۹۰-۱۰-۳۰
تلفنم زنگ خورد، از اونور خط گفتن: باید بیایی کمیسیون امنیت ملی، نه بابا، این نبود، گفتن: اگه کارت هوشمند ایاب ذهاب میخواهی باید روز بعد اربعین بیایی بهزیستی تا بفرستیمت تو کمیسیون، اونجا تشخیص میدن صلاحیت استفاده از سرویس را داری یا نه؟ برای روزی که گفته بودن نتونستم از بهزیستکار ماشین بگیرم. زنگ زدم بهزیستی و داستان را براشون تعریف کردم و ازشون وقت مجدد خواستم، بهم گفتن: باشه فردا بیا. باز زنگ زدم بهزیستکار و ماشین خواستم، اینار گفتن: باشه میان دنبالت. شب راننده سرویس زنگ زد و گفت: صبح ساعت نه میام دنبالت. از شدت سر درد ساعت سهونیم صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، ساعت نه صبحانه خورده و لباس پوشیده رفتم جلو درب، سرویس با یک ساعت تاخیر اومد دنبالم. راننده قبل من یهنفر دیگه را که به دلیل بیماری میوپاتی ویلچر نشین بود را برای بردن به کمیسیون سوار کرده بود. ماشین یک ساعتی لاکپشتی در ترافیک سنگین حرکت کرد تا بالاخره توی حیاط بهزیستی از پس ون بیرون زدم. محل برگزاری کمیسیون زیر زمین بهزیستی بود، برای رسیدن به اونجا: اول یه پیچ۹۰درجه زدم و رفتم توی رمپی باریک وسط رمپ و یه درب بسته بود، برای عبور از اون یه چرخ۱۸۰درجه زدم و دوباره مسیر رمپ را ادامه دادم و بعد اون از یه دالون هم عبور کرم و رفتم تو کمیسیون، قبل هر حرفی یکی از کمیسیونیها ازم پرسید: اینها چین که کشیدی رو جورابت؟ گفتم: بخاطر فرم پاهام مجبورم کفش روباز تابستانی بپوشم و برای اینکه پاهام یخ نکنن بعد پوشیدن شلوار گرمکن و جوراب پاهامو کردم تو کیسه زباله و اونو چرخوندمش دور پام و بعد کفش پوشیدم. از نوع معلولیتم و کارهایی که با سرویس میخام انجام بدم پرسیدن؟ در جوابشون گفتم: من متاهلم، هم باید به امور منزل برسم هم باید کف پاهام که نافرم شدن را با فیزیوتراپی درمان کنم. بهم گفتن: نسخه پزشک بیاری بهت هفتهای دوبار سرویس میدیم.
پاورقی: قبلا کیسه زباله را از روی کفش امتحان کرده بودم و الان به این نتیجه رسیدم که استفاده از رو کارایی بیشتری داره. دوستان ویلچری اگه خواستید تو هوای سرد برید بیرون بیخجالت از کیسه استفاده کنید و حالشو ببرید، فقط یادتون باشه هوای توی کیسههای پاتونو تا ته خالی نکنید.
برچسب: بهزیستی، بهزیستکار، ترافیک، حیاط، رمپ، فیزیوتراپی، میوپاتی، ون، ویلچر، کارت هوشمند ایاب ذهاب، کمیسیون امنیت ملی، کیسه زباله
تحت دسته ابزار بهتر زیستن, احوالات من, بهزیستی, خاطره, خودرو معلولین, سیاحت, معلولین و معلولیت, مناسب سازی شهر برای معلولان | نظر (۷)
۱۳۹۰-۱۰-۲۳
بعد نامزدیمون، بهی، یا بهتره بگم نامزدم تقریبا هر چهار، پنج روز یه بار میآمد پیشم، اتفاقا یکی دو بار هم توالت و حمام رفتنم را دید. حرفهایی که خانوادهام با نامزدم میزدن در مورد وفاداریش و رفیق نیمهراه نبودنش و حمایتشون ازمون بود. ما هم اگه نامزد بازی برامون وقتی میگذاشت در مورد نوع و زمان عقد و عروسی و خرید و نوع لوازم منزل حرف میزدیم. نامزدم میگفت: بهتره عقدمون قبل محرم صفر باشه تا بتونم شبها پیشت بمونم. اما من تردید و نگرانی زیادی داشتم و میگفتم: عقد باشه برای بعد محرم صفر تا بتونیم بعد آشنایی کامل تصمیم بگیریم. بالاخره قرار گذاشتیم که توی یکی از عیدهای قربان یا غدیر یه عقد ساده خودمونی با حضور دو خانواده بگیریم. پدرم مدارکمون را برد دفتر ازدواج، اونجا برامون پرونده تشکیل دادن و نامه دادن که بریم برای آزمایش خون و ادرار. آزمایشگاه رفتنمون مدام عقب میافتاد، یهروز نامزدم سرکار بود، یهروز من نمیتونستم برم بیرون، روزی که هردو آماده بودیم هوا بارانی بود. داستان ما شده بود حکایت اون جوک که میگه: یارو میره تو جهنم ایرانیها میبینه همه نشستن دارن صفا میکنن و خبری از تنبیه با قیر داغ نیست، میپرسه: جریان چیه؟ میگن: اینجا یک روز قیر نیست، یک روز قیف نیست، یه روز قیر و قیف هست، سوخت نیست، روزی که سوخت هست کبریت نیست، روزی که همهچیز هست مامورش نیست!. عید قربان مطابق رسوماتی…..کلی پیاده شدم و دوتا النگو عیدی دادم به نامزدم. از روزی که با نامزدم آشنا شدم آسمان باهامون سر ناسازگاری گذاشته بود و مدام میبارید و ما را در آزمایشگاه رفتن همراهی نمیکرد، بالاخره دو روز قبل عید غدیر دل به باران زدیم و رفتیم آزمایش دادیم، خوشبختانه نتیجهاش مطابق میل ما بود. هنوز تو شوک عید قربان بودم که خوردم به عید غدیر، اینبار برای اینکه نامزدم بتونه روزهای آخر و لحظههای شاد با خانواده و با همکاران بودنش را ثبت کنه دوربین عکاسیای را که تازه خریده بودم را بعنوان عیدی تقدیمش کردم. چون آزمایشگاه رفتنمون دیر شد، عقدمون عقب افتاد و این برای من که نگران و مردد بودم خوششانسی بحساب میآمد، تا اینکه یک شب……..ادامه دارد
پیوست: در مراسم خواستگاری و نامزدی و بعدش والدین من و والدین نامزدم چند بار به نامزدم گفتن: تو باید تحت هر شرایطی تا آخرین لحظه عمرت با مهرداد باشی و اونو تنها نذاری. منم چند بار در جوابشون گفتم: من اصلا زندگی اجباری و تحت هر شرایطی را نمیخام. همیشه راه جدایی در زندگی با من برای هر دو طرف بازه.
برچسب: النگو، توالت و حمام، جهنم ایرانیها، جوک، دفتر ازدواج، دوربین عکاسی، رفیق نیمهراه، عقد و عروسی، غدیر، قربان، قیر داغ، قیف، لوازم منزل، محرم صفر، نامزد بازی، نامزدی، وفاداری
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, روانشناسی, شاد زیستن, طنز | نظر (۱۳)
۱۳۹۰-۱۰-۱۶
بعد خواستگاریه انتحاریه ما، چند روزی تو منزل بهیاینا مراسم مخ زنون بوده، بهی میگفت: تا وقتی منزل بودم همهچیز خوب بود، اما وقتی میرفتم سرکار و برمیگشتم، مخالفتها شروع میشد. خانوادهی بهی بهش میگفتن: اینها که اینهمه از زندگی پسرشون بد تعریف کردن وای به زندگی واقعیش!! خلاصه، اونقدر بهی و خانوادهاش رو مخ هم رژه میرن و میان تا بالآخره به نتیجه میرسن. بهی پیامک زد: برای اینکه بدانی نتیجه خواستگاریت چیه، زنگ بزن به داداشم. با ترس و لرز زنگ زدم، آخه ماشالله داداش بهی بزرگ مردیه که یه کشیده به کسی بزنه طرف برای همیشه میخوابه، بعد مقدمه چینی یجورایی که درست یادم نمیاد پرسیدم: اجازه میدین مجددا با خانواده بخدمت شما برسیم؟ هنوز، بفرمایید، خوشحال میشیم، قدمتون روی تخم چ….گفتن داداش بهی تمام نشده بود که گفتم: پس با اجازهتون پنجشنبه ساعتپنج ما یک حلقه هم بعنوان نشان میاریم که تقدیم کنیم. پنجشنبه بعد نهار و چای، لباس پوشیدم و هدیههایی را که خواهرهام (خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده) زحمت خریدنشونو کشیده بودن را برداشتیم و ساعت سه از خانه خارج شدیم، باز به ترافیک خوردیم، خوشبختانه اینبار دیر نرسیدیم. هوا سرد بود و نمنم بارانی هم میبارید. جلوی درب منزل بهیاینا از ماشین آمدم روی ویلچر و وارد منزلشون شدیم. ابتدا با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. برای روشن و گرم شدن موتور مجلس، شوهر خواهر بهی گفت صلوات بفرستیم، منم یکم نمک ریختم و گفتم دومی و سومی را هم بفرستید تا بهتر بریم سر سخن دوست که خوش است. خطاب به خانوادهی عروس گفتم: همونطور که قبلا خدمت بهی خانم عرض کرده بودم، من جهیزیه نمیخوام، اسباب زندگی و منزل را خودم تهیه میکنم، البته من سرمایه دار نیستم، یهمقدار اندکی پسانداز دارم که در اختیار بهی خانم میذارم، خودش با اون هر کار دوست داشت بکنه، میتونه همه را طلا بگیره، میتونه وسیلهی منزل بگیره، میتونه عروسی بگیره، کلا مدیریت مالی دست عروس خانم باشه. وقتی همهچیز بخیر پیش رفت، با کسب اجازه از والدین بهی، مادرم چادر سفید را انداخت رو سر بهی و حلقهی نشانمو دستش کرد. بعد من از خانوادهی بهی خواستم که اجازه بدن بهی بیاد منزل ما تا بیشتر با هم آشنا بشیم و در مورد همهچیز با هم صحبت کنیم. اینطوری بود که من نامزد کرده برگشتم خانه.ادامه دارد………
پاپوش: با این اوضاع که پول ملی داره مدام ارزشش را در برابر طلا و پولهای خارجی ازدست میده، همه داریم روز به روز فقیرتر از قبل میشیم، در این میان هستند افراد خجستهای که بجای رانت خواری، فیلشون یاد ازدواج و خریدن اسباب منزل میکنه و پیه کابوس ازدست دادن کل پس انداز و زیر بار وام رفتن را به تن شون میمالن.
برچسب: اسباب زندگی و منزل، جهيزيه، حلقه نشان، خواستگاری، رانت خواری، مخ زنون، مدیریت مالی، نامزد کنون، نمنم باران، پول ملی، چای و شیرینی و میوه، کابوس
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, شاد زیستن, عمومی, معلولین و معلولیت | نظر (۲۵)
۱۳۹۰-۱۰-۹
یک شرکت آمریکایی با دریافت مجوز درمان مبتلایان به قطع نخاع و آسیبهای نخاعی با استفاده از سلولهای بنیادی جنینی، این روش درمانی را برای اولین بار در جهان بر روی انسان آغاز کرده. اداره امنیت مواد غذایی و دارویی آمریکا با صدور مجوز برای شرکت بیوتکنولوژی “گرون” امکان تزریق سلولهای نخاع پرورش یافته از سلولهای بنیادی جنینی ابتدا به ۱۰ فرد مبتلا به آسیب های نخاعی را فراهم کرده است. “توماس اوکاما” رییس شرکت گرون که از مدتها پیش به دنبال دریافت این مجوز است میگوید، قصد داریم ابتدا در آزمایشات خود، ریسکهای درمانی سلولهای بنیادی جنینی انسان را منتفی کنیم. بدین منظور بیماران یک بار تزریق در محل آسیب دیده نخاع خود دریافت میکنند. پژوهشگران امیدوارند که سلولهای تزریق شده باعث تحریک رشد اعصاب آسیب دیده بیماران شوند بطوریکه آنها حساسیتهای حسی و حتی قدرت راه رفتن خویش را مجددا کسب کنند. آزمایشات بر روی حیوانات نیز نشان دادهاند که سلولهای تزریق شده به محل آسیب، رشد کرده و فاکتورهای رشدی را تولید میکنند که قادرند بافت های آسیب دیده در اطراف خود را به سمت رشد تحریک کنند. این فاکتورهای رشد به عنوان همه کارههای سلولی قلمداد میشوند. پس از لقاح و رشد تخمک به بلا ستوسیت، در داخل آن تودهای از سلولهای بنیادی جنینی به وجود میآیند. بلاستوسیت به سلولهای اولیه نطفه گفته میشود که طی ۴ تا ۷ روزه اول رشد از تخمک به رحم میروند و در آنجا ۷۰ تا ۱۰۰ سلول دارند. این سلولهای بنیادی میتوانند به هر نوع سلول بدن انسان رشد کنند. دانشمندان توانستند در آزمایشات بر روی حیوانات سلولهای بنیادی را به سلول های قلب، کبد، خون و اعصاب تبدیل کنند، شرط این است که سلولهای بنیادی جنینی، فاکتورهای رشدی مناسب را دریافت کرده باشند. اوکارما در عین حال انتظارات زیاد از این روش درمانی را محدود کرده و میگوید، منظور این نیست که ما راه رفتن را برای فرد مبتلا به آسیب های نخاعی از امروز به فردا ممکن کنیم بلکه هدف ما بهبود توانایی حرکت در این افراد است که این توانایی را میتوان از طریق فیزیوتراپی توسعه داد. رییس شرکت گرون همچنین با نامناسب دانستن این روش درمانی برای افرادی که از مدت ها پیش مبتلا به قطع نخاع هستند تاکید کرد. منبع
تهبندی: هفته گذشته چند روز وبلاگ مشکل سرور داشت و بجای بالاآمدن، جانبالآ میاورد. خرابی وبلاگ موجب شد من تنبلی کنم و ادامهی داستان خواستگاری را ننویسم، ادامهی داستان را هفتهی بعد بخوانید.
برچسب: بلاستوسیت، تخمک، رحم، سلولهای بنیادی جنینی، فیزیوتراپی، قطع نخاع، لقاح، نطفه
تحت دسته احوالات من, اخبار ترميم نخاع, تکنولوژی, معلولین و معلولیت | نظر (۱۰)
۱۳۹۰-۱۰-۴
بفرموده، زنگ زدم به موبایل برادره بهی، بعد تیکه پاره کردن تعارفهای متداول، پرسیدم: اجازه هست به میمنت و مبارکی بخدمتتون برسیم؟ برادره بهی گفت: تشریف بیارین، قدمتون روی تخم چشم. قرار خواستگاری شد پنجشنبه ساعتپنج. ما ساعت سه حرکت کردیم اما چون با مسیر آشنا نبودیم به ترافیک خوردیم، یهمقدار متنابهی هم توی محلشون گیج خوردیم اما بالاخره ساعت شش رسیدیم منزل بهیاینا. طبق معمول تمام این مجالس اول همه چیز سرد بود، نمنم یخها آب شد، خانوادهی بهی از عروس و کمالاتش تعریف میکردن، من و خانوادهام هم از محدودیتها و ضعفها و عیبها و ایرادهام میگفتیم. مثلا من گفتم: به دلیل سرما و برف و باران من تمام زمستان را از خانه خارج نمیشم و این موجب میشه بعضی وقتها ایرادگیر و بیاعصاب بشم. خانوادهام مطابق اونچه که قدیمها از درون پروندههای پزشکیم متوجه شده بودن سر بسته گفتن: پسر ما میل و توانایی جنسی نداره و بچه دار نمیشه. من گفتم: بهدلیل اینکه من معلول هستم و هر زنی هر زمانی میتونه قانونی ازم جدا بشه، به همین دلیل من مهریه بیشتر از ۱۴سکه به هیچ کس نمیدم. در نهایت گفتم: چند نکته مهم هم هست که باید خصوصی به بهی بگم؟ با بهی رفتیم تو اطاق خوابشون، گفتم: من مادر و پرستار نمیخام، باید با هم دوست باشیم و همیشه در هر موردی حرف بزنیم تا دلخوریهای کوچیک تبدیل به عقدههای بزرگ نشه، و……، داشتم میگفتم: طبیعیه که خانوادهام از مسائل جنسی من خبر نداشته باشند، از روز اول بهت گفتم من فوری بچه میخام، این یعنی منهم مثل همهی مردها میتونم…….، تازه داشت این بحث داغ گل مینداخت که داداشهای بهی با چراغ قوه ریختن تو اطاق، آخه داغیه بحث موجب سوختن فیوزه برق منطقه و رفتن برق شده بود. اینجا ما هم خدا حافظی کردیم و برگشتیم منزل. وقتی رسیدیم منزل، بهی پیامک داد که: خانوادهام وقتی اومده بودن منزلتون تقریبا راضی به ازدواجمون شده بودن اما با حرفهاتون در این مجلس، همه مخالف شدن. ادامه دارد…….
پایانه: ما تمام سختیهای زندگی با یک فرد قطع نخاع را بارها شدیدتر از اونچه که هست بیان کردیم تا طرف مقابلمون با آگاهی تصمیم بگیره. طبق مثلی معروف: ما همه چیز را به مرگ گرفتیم که تب رضایتبخش باشه.
مسایل جنسی پس از آسیب نخاع
برچسب: 14سکه، بحث داغ، برق منطقه، ترافیک، تعارف، خواستگاری، دلخوری، عروس، عقده، فیوز، مسائل، مهریه، میل و توانایی جنسی، چراغ قوه
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, جنسی, خاطره, روانشناسی, شاد زیستن, طنز, لينك, معلولین و معلولیت | نظر (۸)
۱۳۹۰-۰۹-۲۵
همونطور که خواسته بودم، بهی خانوادهاشرو راضی کرد که اول بیان وضعیت من و خانوادهام را ببینند بعد تصمیم بگیرند. با هماهنگیهای لازمه، والدین بهی با دو برادرش آمدن منزلمون و من را روی ویلچر کنار تخت بیمارستانیم دیدن. (زیرکانه و کارآمدترین حیله برای تاثیر مثبت گذاشتن روی دیگران صداقته) من و خانوادهام با صداقت کامل همه چیز را به والدین بهی گفتیم: از بالا و پایین زندگیم، از روزهای سخت گذشته، از روحیه و اخلاق و رفتارم، از حقوق و محل سکونتم، از حمام و توالت رفتنم و…. بعد دو ساعت گفتگو و مطرح شدن دغدغههای طرفین، مجلس به پایان رسید و خانوادهی بهی رفتند تا پس از فکر و سبک و سنگین کردن شرایط تصمیم بگیرند. چند روز بعدش یکی از همسایهها به پدرم گفته بود: آقا زندی آمده بودن تحقیق! خبریه؟ پدرم در جواب گفته بوده: به یاریه خدا پسر بزرگم میخاد ازدواج کنه. القصه، چند روز بعد در یک فقره پیامک بهی نوشته بود: این شمارهی همراه داداش بزرگمه که با والدینم بهخدمتتون رسیدن، زنگ بزن ببین نتیجه چیه؟ ادامه دارد…….
پسینه: علیرضا نوریزاده که خودشو بجای داستان و دروغ پرداز یه ژورنالیست حرفهای معرفی میکنه، میگفت: هواپیمای جاسوسی RQ 170 آمریکایی را ایرانیها با جنگ الکترونیک به زمین ننشاندن، اونچه که در تلویزیون نمایش داده شد فقط یه ماکت بود.
من میگم: دم اون ایرانیهای باغیرت گرم که تونستن ماکت هواپیمای فوق سری آمریکایی را طوری بسازن که کارشناسان در وزارت دفاع و سازمان جاسوسی آمریکا نتونستن متوجه تقلبی بودنش بشن و رییس جمهورشون را دستمال بدست فرستادن برای پس گرفتنش.
حالا شما پیدا کنید: نفهم و بیشعور را و صد رحمت بفرستید به هوش خر.
برچسب: ازدواج، تاثیر مثبت گذاشتن، توالت، جنگ الکترونیک، حمام، زیرکانه و کارآمدترین حیله، صداقت، علیرضا نوریزاده، ماکت، همراه، هواپیمای جاسوسی RQ 170 آمریکایی، ژورنالیست
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, تجربه, تکنولوژی, خاطره, روانشناسی, صدا و سیما, عقیده, عمومی, معلولین و معلولیت | نظر (۲)
۱۳۹۰-۰۹-۱۸
چون خانمی که ازش یاد میکنم بهیار بیمارستانه، اونو با نام بهی بشناسید. به بهی گفتم: والدینت اجازه میدن با یک معلول قطع نخاع ازدواج کنی؟ بهی گفت: تصمیم گیرنده خودم هستم و میتونم رضایت اونها را جلب کنم. گفتم: شرایط من طوریه که نباید همسرم بره سر کار و باید همیشه در منزل کنارم باشه و هیچ شبی نباید من را در خانه تنها بذاره، میتونی کارت را رها کنی؟ بهی گفت: تا شب عید تعهد دارم و نمیشه نرم سرکار، از اون به بعد نمیرم. گفتم: من از زن نازک نارنجی و گریهاو و قهراو، اهل یکه بدو کردن با بزرگتر، حاضر جواب و تنش آفرین و از همه مهمتر از کسی که با صدای بلند فکر کنه اصلا خوشم نمیادهآاا. بهی گفت: من هم هیچ کدوم از این اخلاقها را ندارم، خیلی دیر و بندرت عصبانی میشم که اونهم با سکوت حل میشه. گفتم: من به هیچ کس ۱۴سکه بیشتر مهریه نمیدم. بهی گفت: مهریه برای من مهم نیست اما گمان نمیکنم خانواده قبول کنن. گفتم: من مراسم شلوغ پلوغ و دینبلو دانبول نمیخام. بهی گفت: منم شلوغ کاری دوستندارم. کلی پیامک نوشتم و خواندم، برای من که هفتهای ۴پیامک هم زیاد بود روزی۲۰۰پیامک یعنی انفجارمخ. چند روز بعد با خواست من، بهی آمد پارک محلمون کمی باهم حرف زدیم و ازش خواستم بیاد منزلمون تا پدر و مادرم ببیننش، از من اصرار و از او خجالت، خلاصه هر طور که بود گولش زدم و بردمش منزل. والدینم بهی رو پسندیدن و از زندگی من و شرایط زندگی با من گفتند که: در آینده تو با پسر ما در این خانه تنها زندگی خواهی کرد، آیا این توانایی را در خودت میبینی کاری که الان بین ۴نفر تقسیم میشه را تنها و بدون اخم و تخم و اه و پف انجام بدی؟ بهی گفت:بله. به بهی گفتم: شرط و اصل مهم از نظر من اول رضایت کامل خانوادهی شماست، من میخواهم خانوادهام و کسایی که دوستم دارند را گسترش بدم، نه اینکه برای خودم دشمن بتراشم، پس به خانوادهی گرامیت بگو اول بیان شرایط من را ببینند، اگر پسندیدند و اجازه دادند یک قدم دیگر پیش بریم. بهی حرفم را قبول کرد و رفت که بره رو مخ خانوادهاش. ادامه دارد……
پیآمد: بچههای جنگ الکترونیک، دمتون گرم که با به دست گرفتن کنترل
هواپیمای جاسوسی آمریکایی و سالم به زمین نشاندنش کف همه کارشناسهای نظامی را بریدن. من از این کار بزرگ احساس غرور و رضایت بینهایت کردم. بچهها متشکرم.
دانشمندان کانادایی گروه جدیدی از سلولها را در نخاع یافتند که همانند سلولهای بنیادی نورونی رفتار میکنند و میتوانند راه جدیدی را در درمان آسیبهای نخاعی ارائه کنند. محققان با استفاده از مجموعهای شامل ۱۲۲ ژن نشانگذار دریافتند که بعضی از سلولهای شعاعی نخاع شباهت بسیاری به گروههای سلولهای بنیادی نورونی دارند. دستگاه عصبی قادر به ترمیم خود نیست بنابراین با شناسایی این سلولهای بنیادی جدید شبیه به سلولهای شعاعی نخاع و با کمک ژنها میتوان این سلولها را به روشی فعال کرد که قادر باشند قسمتهای آسیب دیده نخاع بزرگسالان را در طیف وسیعی از بیماریها از جمله تحلیل عضلانی نخاعی، “ام. اس” و قطع نخاع را بازسازی کنند. این دانشمندان در تحقیق بر روی سلولهای بنیادی نورونی از بعضی ژنهای شناخته شده که برای یافتن سلولهای مستقر در وسط نخاع به عنوان نشانگذار رفتار میکنند، استفاده کردند. پیش از این سلولهای بنیادی نورونی در داخل نخاع کشف شده بودند، درحالی که این گروه جدید در سلولهای شعاعی نخاع و در لبههای طناب نخاعی شناسایی شدند. موقعیت این سلولهای تازه کشف شده به طور شگفت انگیزی مناسب است و میتواند با حداقل آسیبهای جانبی به ترمیم نخاع در طول بیماری و یا پس از یک تصادف کمک کند.
یک معلول قطع نخاع در خصوص روز جهانی معلولان به ایرنا گفت
برچسب: احساس غرور و رضایت، ازدواج، بهیار، بیمارستان، جنگ الکترونیک، خجالت، دشمن، سلولهای بنیادی نورونی، قطع نخاع، معلول، مهریه، همسر، هواپیمای جاسوسی آمریکا، والدین، پیامک، کشف
تحت دسته احوالات من, اخبار ترميم نخاع, ازدواج معلولین, تجربه, تکنولوژی, خاطره, شاد زیستن, لينك, معلولین و معلولیت, پزشکی و درمان | نظر (۱۵)
۱۳۹۰-۰۹-۱۱
یادت هست دوماه پیش گفتم با تیپی انتحاری رفتم عروسی؟ ما از طرف خانوادهی عروس دعوت بودیم، نمیدونم داماد بروجردی که پزشک ارتشه چه نمکی توی غذاش ریخته بود که فوری منه ارتشیه بازنشسته را نمک گیر و مثل خودش بازننشسته کرد!؟ همون شب که از عروسی آمدیم خانه، هنوز کراواتمو وا نکرده بودم که تلفنم یه تک زنگ خورد. فردا صبحش دوباره تلفنم زنگ خورد، گوشیو برداشتم گفتم: بفرمایین. از اونور خط خانمی گفت: شما تو سایت همسریابیه ایران زندگی برام پیام گذاشته بودین، من مایلم با شما آشنا بشم. گفتم: چندتا لینک براتون گذاشته بودم، اونها را دیدید؟ نوشتههام را خواندید؟ خانم اونور خط گفت: ندیدم و نخواندم، شما خودت هرچه لازم هست را بگو. گفتم: توی پرفایلم که دیدی نوشته بودم معلولیت دارم. گفت: بله دیدم. گفتم: من قطع نخاع گردنی هستم، باز هم میخواهی با هم حرف بزنیم؟ گفت: بله. کلی با تلفن و حدود ۲۰۰پیامک باهم حرف زدیم. فهمیدم که خانم اونور خط: بروجردیه، با پدر و مادرش زندگی میکنه، پنج سال ازمن کوچکتره، از همسرش که اعصاب نداشته جدا شده و دو دختر بزرگ داره که پیش خودش نیستن، و اینکه بهیار همون بیمارستان بزرگه است که اکثر نخاعیها برای درمان یکبار اونجا رفتن. همون روز اول خانم اونور خط را توی پارک محلمون دیدم و پسندیدم. وقتی آمدم خانه داستان را برای خانوادهام تعریف کردم، همه گفتند: تصمیم گیرنده خودت هستی، ما به خواستت احترام میذاریم و همهرقمه همراهی و یاریت میکنیم تا به نتیجهی مطلوب برسی. بعد ۲۰ساعت فکر و سبک و سنگین کردن شرایط خودم و اوشان به خانم اونور خط پیامک دادم و گفتم: من با شرایط شما مشکلی ندارم، اگر شما تمایل دارید بیشتر باهم آشنا بشیم. خانم اونور خط گفت: باشه من هم میخام بیشتر باهم آشنا بشیم. ادامه دارد….
پسآمد: چه بر سر ما ایرانیان آمده که جامعهمون اینگونه به انحطاط اخلاقی و رفتاری کشیده شده، برای اینکه نگید مهرداد کو نمونه، این هم نمونه:
۱-رفتار فوتبالیستهای پرسپولیس. ۲-بیناموسی وسط خیابون!!! ۳-دزدی عمومی از جنازه با هیجان و لذت
یه وبلاگ سرگرمی از دوستی نخاعی
برچسب: ارتش، انحطاط اخلاقی، بازنشسته، بازننشسته، بهیار، سایت همسریابی، سرگرمی، عروسی، قطع نخاع گردنی، معلولیت، پزشک، کراوات
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, شاد زیستن, عمومی, لينك | نظر (۲۲)
۱۳۹۰-۰۹-۴
از روزهای اولی که ویلچر فاتح را خریدم به فکر ساختن میزی بودم که محکم روی دستههاش قرار بگیره، و مثلا بشه با خیال راحت لپتاپ را گذاشت روش و رفت بیرون. هرجا که میرفتم چشمم دنبال جایی بود که بتونه این کار را برام انجام بده، بآلآخره تو یه کوچهی چیتگر سیتی(محلهی روبروی شهرکمون) یه کابینت سازی پیدا کردم. رفتم پیشش و گفتم: وقت داری برای ویلچرم یه میز متحرک درست کنی که هر وقت نیاز به میز داشتم راحت روی دستهی ویلچرم قرارش بدم، گفتم: خوبه مثل درب کابینت لولا داشته باشه تا وقت سوار و پیاده شدن بتونم میز را از جلوم کنار بزنم. برعکس اینکه نتونستم خواستمو برای شما توضیح بدم و توجیهتون کنم، استاد کابینت ساز در حالی که با متر داشت ابعاد مورد نظر را میگرفت، گفت: فهمیدم چی میگی و باید چی برات درست کنم، برو خیالت راحت. چند بار که از اون مکان عبور میکردم به استاد کابینت ساز سر زدم، این کار من موجب شد استاد کار آخرین اشکالها را با تغییراتی رفع کنه. زحمت تحویل گرفتن میز حاضر شده را به پدرم دادم. وقتی پدرم میز را آورد گفت: بندهی خدا دستمزد نمیگرفت، با زور ۵هزارتومان بهش دادم. میز چوبیه خوبی شده. برای هر کاری که بخواهی روی میز بکنی عالیه: غذا خوردن، کار با لپتاپ، قراردادن دوربین، کتاب خواندن، نقاشی، تمرین خط و…..
پسوند: آنتی بیوتیک الکترونی جدیدی برای بهبود زخم های بستر کشف شد، احسان دهقانی ۲۲ ساله دانشجوی رشته مدیریت و مخترع این طرح گفت: در این طرح با انجام عمل یونیزاسیون هوا آنتی بیوتیکی ساخته میشود که بهبودی زخم های بستر را از ۶ تا ۸ ماه به ۳۰ روزکاهش می دهد. دهقانی افزود: در صورت استفاده همزمان از این آنتی بیوتیک و تزریق پنیسیلین، زخم ها تا چهار روز بهبود می یابند. موارد استفاده از این اختراع برای بیمارانی که عفونت های پوستی با منشاء جراحت یا سوختگی دارند و همچنین کنترل عفونت های بیمارستانی بویژه زخم های بستر است
برچسب: آنتي بيوتيك الكتروني، ساختن میز، يونيزاسيون هوا، چیتگر سیتی، کابینت سازی
تحت دسته ابزار بهتر زیستن, احوالات من, معلولین و معلولیت, پیرامون ویلچر | نظر (۱۶)