۱۳۹۰-۱۲-۱۹
تا حالا شده توی مسافرت ماشینتون تو جادهای تنگ و باریک بیافته پشت یه ماشین کنده گنده که کلی صدای گوش و دل خراش و بوی گند و دود سیاه تولید میکنه و راننده اتول شما که پشت ماشین کنده گنده است هیچ رقمه نتونه از ماشین کنده گنده سبقت بگیره؟؟ حالا فکر کنید اتول شما توی جادهای عریض و طویل و خلوت بیافته پشت ماشین کنده گنده و رانندهی اتول شما هیچ رقمه از ماشین کنده گنده سبقت نگیره!! اینجاست که راننده حسابی اشک آدمو درمیاره. داستان من تو زندگیه خواهر و برادرم حکایت همین ماشین کنده گنده توی جادهای عریض و طویل و خلوته که خواهر و برادرم تا منه کنده گنده به مقصد نرسیدم فکر سبقت گرفتن ازم به ذهنشون خطور نکرد. البته برای اینکه حق مطلب را شایسته و بایسته بجا بیارم باید بگم: خواهر و برادر من نقش مامور بدرقهی منه کنده گنده را داشتن تا به سلامتی به مقصد مطلوب برسم. بعد به سرانجام رسیدن من داداشم افتاد تو شاهراه ازدواج و بسلامتی هفته پیش عقد کرد. اونقدر داداشم برام عزیزه که وقتی بغلش کردم ازدواجشو بهش تبریک بگم فرتی زدم زیر گریه!! وسط مجلس ملت همه جمع شدن دور من و هر کسی یجور بهم دلداری میداد، یکی داداشمو دعوا میکرد تا دل من خنک شه!! یکی هم با ناز و نوازش میخواست گریهی منو بند بیاره!؟ اینجاش شوخی بود. ایشالله بسلامتی و به زودی ازدواجی شایسته قسمت همه مجردها بشه.
تهبندی: با همسرم رفتیم فروشگاه و برای مجلس عقدکنون داداش عزیزتر از جانم کت شلوار نو خریدم، همسرم هم به انتخاب خودش برای اون کت که با پیراهن عقد خودم پوشیدمش کراوات خرید. من برای عقد خودم کت و شلوار نخریدم.
تابستانی که گذشت با یه نوار باریک پارچهای اونقدر تمرین گره زدن کراوات کردم تا زیباترین نوع گرهها را یاد گرفتم و الان سه سوته کراوات گره میزنم. خوبه بدانید بیشتر از چهل شکل و مدل میشه کراوات گره زد.
بالشتکها ی کاهنده فشار در زخم بستر در ویلچر
زخمهای پوستی
علل ایجاد زخم بستر
برچسب: ازدواج، بدرقه، برادر، جاده، خواهر، دعوا، دلداری، راه، زیباترین، سبقت، شاه، شوخی، طویل، عریض، فروشگاه، ماشین، مامور، مسافرت، ناز، نوازش، پیراهن، کت شلوار، کراوات، گره، گریه
تحت دسته احوالات من, خاطره, شاد زیستن, طنز, عکس, لينك, معلولین و معلولیت | نظر (۱۷)
۱۳۹۰-۱۲-۱۲
از چند سال پیش که برنامهی دریافت مستمریم درست شد و خیلی جدی بحث ازدواجمو مطرح کردم، پدرم بهم گفت: از این به بعد اون خانه را با این شرط که: هر وقت پسرم ازدواج کرد مستاجر باید دنبال خانهی دیگری باشه میسپرم به بنگاه. فردای شبی که بسلامتی عقد کردم پدرم به حرفش عمل کرد و به مستاجر اون خانه که تو همین کوچه و هفت خانه اونورتر از اینجاست، گفت که: پسرم ازدواج کرده و ما میخواهیم بیاییم اینجا. مستاجره که با ما رفت و آمد هم داشت و از برنامهی ازدواجم خبر داشت به پدرم میگه: حاجی خدا خیرت بده، مگه دیگه ما میتونیم با این قیمت خانهای مثل اینجا پیدا کنیم. خلاصه، طرف چندتا کوچه اونورتر یجایی را مثل خانهی پدرم را با دو برابر قیمت اجاره کرد و اسباب کشید و رفت. پدرم بلافاصله خانه را داد رنگش کنن، الان هم مشغول رفع ریزه کاریهای اونجاست. به امید خدا از چند روز دیگه اسباب کشی شروع میشه و ما هم بساط زندگیمونو پهن میکنیم.
پایانه: بقول شاه غلام پیروانی، خدا وکیل، پشت من به همت عالی بابام قرص بود که رفتم تو دل حادثه، با این اوضع احوال داغون اقتصاد و مسکن، آدمای روپا، چرخ زندگیشون مدام میلنگه، وای به منه ویلچری و اینهمه چاله چوله تو هر خیابان و کوچهی شهرها و زندگی اگر پدرم و خانوادهام مثل کوه پشتم نبودن.
ساختمان ستون فقرات
نخاع چیست
آسیب نخاع چیست ؟
تشخیص آسیب نخاع
آسیب کامل و آسیب ناقص
موسسه رعد با هدف ارائه خدمات به اشخاص توان یاب ( معلول جسمی- حرکتی)، از طریق ارائه آموزشهای فنی و حرفه ای و همچنین خدمات مشاوره ای به بازسازی و ارتقاء توانمندیهای توان یابان (معلولین) بطور کاملاً رایگان کمک می نماید. اکنون این موسسه با تاًسیس ۱۴شعبه در سراسر ایران از جمله شهرستانهای طالقان، مشهد، یزد و… به توسعه فعالیتهای خود همت گماشته است.
برچسب: اجاره، ازدواج، اقتصاد، بساط، حادثه، دریافت مستمری، شرط، مستاجر، مسکن، همت عالی
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, لينك, معلولین و معلولیت | نظر (۱۶)
۱۳۹۰-۱۲-۵
کتابهایی که در زمینهی شاد زیستن و تغییر راه و شیوهی زندگی نوشته شدن واقعا مفیدن و به من خیلی کمک کردن که بتونم به حال خوب برسم. بعد مطالب توی کتابها، دو رویداد دیگه کمک کرد که حالم عالی و متعالی بشه، اولیش را پدرم اینطوری رقم زد: چند سال پیش پدرم این خانهای را که الان توش ساکن هستیم را خرید و بهم گفت: پسر جان این خانه را برای تامین آتیه تو خریدم که بعد ما، خدا نکرده آواره نشی، هر وقت هم بسلامتی ازدواج کنی این خانه را در اختیار تو و همسرت میذارم تا هیچ وقت نگران مسکن نباشی. با اینکه این کار پدرم خیلی بهم حالداد و کلی به آینده بخصوص برای ازدواج امیدوارم کرد، اما یجورایی هم بیقرارم کرد، آخه با خودم میگفتم: آدم که درآمدی نداشته باشه با خانه میتونه چه کنه؟ نمیشه که از آجرهای خانه بعنوان خرج خانه استفاده کرد. تا اینکه اتفاق مهم دوم افتاد تا حالم را متعالی کنه، در دورهی اول ریاست جمهوری دکتر محموداحمدینژاد یکی از ایمیلهایی را که برای هر مسئولی فرستاده بودم را به قسمت رسیدگی به شکایتهای مردمی دفتر ریس جمهور فرستادم، چند ماه بعدش باهام تماس گرفتن و گفتن: هرچی مدرک داری را بیار فلان جا جهت برسی و به جریان انداختن پروندهات. بعد کلی(بیشتر از یکسال) رفت و آمد و از این کمیسیون به اون کمیسیون رفتن، بآلآخره ارتش پذیرفت به سربازش که در زمان خدمت سربازیش معلول شده مستمری ازکار افتادگی بده. داشتن کار و درآمد و حقوق ماهانه به هر معلولی بینهایت اعتماد بنفس و حس و حال و انرژیمثبت و امید به آینده روشن میده.
پسینه: در دو مطلب اخیر تجربه خودم در مورد ریشه و دلیل افسرده حالی معلولها و راه کمک بهشون را برای کسانی که با معلولهای افسرده حال در ارتباط هستن بیان کردم. امیدوارم همه دوستان معلولم پر پرواز خودشونو داشته باشن.
غم و افسردگی در ناتوانی حرکتی
برچسب: ارتش، ازکار افتادگی، افسرده، تامین آتیه، تجربه، تغییرشیوهزندگی، دوستان، ریاست جمهوری، شادزیستن، شکایتمردمی، مدرک، مستمری، مسکن، کتاب، کمیسیون
تحت دسته ابزار بهتر زیستن, احوالات من, ازدواج معلولین, بهداشت و سلامت, تجربه, خاطره, روانشناسی, شاد زیستن, معلولین و معلولیت | نظر (۸)
۱۳۹۰-۱۱-۲۸
دو سه سال اول معلولیتم تمام دغدغههام پیدا کردن چاره برای پیآمدهای زیاد و شدید آسیب نخاعی بود: چطور بشینم؟ با سرگیجهی زمان نشستن چه کنم؟ چطور توالت و حمام کنم؟ با سوند چه کنم؟ چطور از کاندم استفاده کنم؟ و کلی چیزهای دیگه. بدست آوردن راهکار برای هر مورد شاید یکی دو سال طول کشید اما با زحمت فراوان برای خانوادهام و خودم با آزمایش و خطا و کسب تجربه زندگی با این شرایط سخت جسمانی برام عادی شد. از اونجا بود که یواش یواش فکرهایی میآمد به ذهنم که بدجور حالم را میگرفت، مثلا: من وبال گردنم، من آیندهای ندارم، من نمیتونم مستقل بشم و کلی فکرهای ضدحال که همهی نخاعیها تجربش کردن. یه وقت به خودم آمدم دیدم مدتهاست نخندیدم و همیشه تو فکرهای ناراحت کننده هستم و همیشه ماهیچههای صورتم منقبض و خسته هستن. خوندن چند کتاب در مورد شاد زیستن خیلی بهم کمک کرد تا از اون حالتهای بد افسرده حالی خارج بشم. دو نکته که برام خیلی مفید بود و خیلی بهم کمک کرد اینا هستن: ۱_ما آدما اونچه را که داریم را نمیبینیم!! خیلیها حاضرن کلی زحمت بکشن تا به اینجا که ما هستیم برسن!! شخصی که کنار دریا زندگی میکنه دریا را فراموش میکنه و شاید اصلا نبیندش، ولی ما با برنامه ریزی و صرف هزینه میریم کنار دریا تا با حواس پنجگانه ازش لذت ببریم. این اصل میگه: تو زندگیت دقت کن و چیزهای مثبتی که داری و (پدر، مادر، خواهر، برادر، سقفی برای آرمیدن و….) خیلیها در آرزوی داشتنش هستن را پیدا کن و برای اونها خوشحال و شکر گزار باش. ۲_پیدا کردن نقش خود در دنیا و جامعه و خانواده. اول این نکته را جدی نگرفتم و با خودم گفتم: آخه من چه نقشی میتونم تو دنیا و جامعه و خانواده داشته باشم!؟ کلی روی این داستان فکر کردم و دیدم انگار یه نقشکهایی دارم، مثلا اینکه: شدم موجب وحدت فکری و عملی خانواده، واضح میدیدم خانوادهام یک فکر و هدف دارند: خوشحال و راحت و آرام زندگی کردن من. وقتی میدیدم فامیل و دوستانم هر هفته میان منزلما و جویای احوالمون میشن و برای هرگونه کمک اعلام آمادگی میکنن، به خودم میگفتم: جمع کردن خانواده نقش منه. یه روز که داشتم به این موضوع فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که من نقش یه پل را دارم، پلها هر شکلی که باشند به مردم کمک میکنند که با اطمینان و آرامش به مقصد و هدف برسند. منم همیشه با خودم گفتم: خدا به من این نقش را داده که دیگران را به سرانجام خیر و رضایت قلبی و شکر گزاری برای داشتههای مثبت و نداشتههای منفیشون برسونم. نتیجه مثبت اندیشیهام این شد که یه روز….. ادامه دارد…..
پیآمد: از اول در بدترین شرایط هم به کسی جز خانوادهام دردمو نگفتم و در جواب احوال پرسی دیگران همیشه گفتم: شکر خدا خوبم، همیشه همه پشت سرم گفتن عاشق این اخلاق من هستن. اینطوری من و دیگران غیر مستقیم بهم انرژی مثبت میدیم. میگن اگه آدم چهل بار مطلبی را تکرار کنه اون مطلب ملکه ذهنش میش(وبلاگ نویسها این ماجرا را تجربه کردن). حتی اگه الکی بگیم خوبیم به حال خوب میرسیم
طب فیزیکی و توانبخشی(ببینیدش خوبه)
یه مطلب انحرافی که قبلا نوشتم
برچسب: آزمایش و خطا، آسیب نخاعی، اعلام آمادگی، افسرده حالی، جامعه، حواس پنجگانه، خانواده، دنیا، رضایت قلبی، سرگیجه، شاد زیستن، شکر گزاری، ضدحال، عاشق، نتیجه مثبت اندیشی، نقش خود، هرگونه، وبال گردن، وبلاگ نویس، وحدت فکری و عملی، پل، چاره، چطور، کتاب، کمک
تحت دسته احوالات من, تجربه, خاطره, روانشناسی, شاد زیستن, عقیده, لينك, معلولین و معلولیت | نظر (۱۰)
۱۳۹۰-۱۱-۲۱
بعد عقد به همسرم گفتم: من از رسم و رسوم بعد ازدواج خبر ندارم، اهل خاله بازی هم نبودم که این چیزا را بدونم، هر وقت کار و مراسمی بود که انجام دادنش نشانهی ادب و احترام و….. بود بهم بگو تا انجامش بدیم، چون دوست دارم هرکاری که درحد توانم هست را انجام بدم. همسرم گفت: من ازت توقع ندارم، اما حالا که خودت میگی بدان و آگاه باش که: رسمه بعد عقد داماد میره منزل پدر عروس. گفتم: خوب شد گفتی، میتونیم چند روز دیگه که شب چله است بریم منزل پدرت. اینطوری با یه تیر دونشان زدیم: هم مادر زن سلام را بجا آوردیم، هم رفتیم شب نشینی و عرض ادب شب چله. برای روز مورد بحث مادرم یه قواره پارچه بعنوان هدیه داد ببریم برای وزیر جنگ، وزیر جنگ به مادر زن میگن، شکر خدا مادر همسرم ساده و بیریا و پر از مهربانیه. به سفارش مادر و پدرم یجا تو مسیر منزل پدر زن میوه و شیرینی و یک پیراهن برای پدر زن گرامی گرفتیم که هیچ رقمه کوتاهی نکرده باشیم، البته من گفتم گل هم بگیریم اما همسرم نگرفت. خلاصه، رسیدیم منزل پدر زن و اولین مهمونیه متاهلی آغاز شد، با خانوادهی همسرم میگفتیم و میخندیدیم. همسرم قبلا بهم گفته بود که برادر وسطیش همش سرش تو روزنامه و اخبار تلویزیونه و زنش از این اخلاقش شاکیه. وقتی زمان پخش اخبار برادر زنم شبکهی پخش اخبار را گرفت بهش گفتم: میدانی خواهرت برای ازدواج با من چه شرطی گذاشت؟ با تعجب گفت: نه!! مگه شرط گذاشت!؟ با یه چشمک برای اشاره به شوخی بودن ماجرا بهش گفتم: خواهرتون گفت: فقط بشرطی زنت میشم که مثل داداشم مدام نخواهی روزنامه بخوانی و اخبار ببینی. یه دفعه خونه منفجر شد از خنده، برادر زنم فوری کانال را عوض کرد و شروع کرد به گله کردن به خواهرش که: این دیگه چه شرطی بوده!!؟ چرا نمیخواهی شوهرت روزنامه بخونه و اخبار ببینه؟؟؟ مگه من چه هیزم تری به تو فروخته بودم که اینطوری از پشت خنجر زدی!؟ سر این ماجرا هم کلی خندیدیم. خوشبختانه همسرم جنبهی شوخی را داره و البته خودم هم براش توضیح دادم که شوخیهام فقط برای خنده است نه برای طعنه و گوشه و کنایه زدن. وقت برگشتن به منزل مادر زن گرامیم بهم یه لباس زمستونی هدیه داد و شبچرهی شب چله داد ببریم برای خانوادهام، برادر وسطی همسرم هم زحمت کشید و مارو با اتول برادر بزرگه رسوند منزل، دست همهشون طلا.
پسآمد: هفتهی پیش ۳۹سالگیم تمام شد و بسلامتی رفتم تو چل چلی. در حال حاضر از ترس ننه سرما برای چل چلی کردن از منزل خارج نمیشم، آخه این عروس هزار داماد یهو گریبان آدمو میگیره و میندازه تو رختخواب، منم با علم به این خطر، فقط وقتی لازم باشه، اونم با استفاده از کلیهی امکانات پیشگیرانه، میرم طرفش. ایشالله با آمدن عمو نوروز با دختر چهل گیسش نسیم بهاری میریم صفا سیتی چله نشینی.
برچسب: اخبار، جنبه شوخی، خاله بازی، رسم و رسوم، روزنامه، شب چله، شبچره، شرط، صفا سیتی، طعنه، عمو نوروز، مادر زن سلام، میندازه تو رختخواب، نسیم، وزیر جنگ، چشمک، چل چلی، چله نشینی، کنایه، گیس
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, تجربه, خاطره, شاد زیستن, طنز, عقیده | نظر (۲۱)
۱۳۹۰-۱۱-۱۴
شروع آشناییم با همسرم هفت مهر امسال بود، در همان روزهای اول آشناییمون یادم میاد یه پیامکی متداول شده بود که میگفت: اگر در ۹/۹/۹۰ ازدواج کنید میتونید سالگرد ازدواجتون را در ۹/۹/۹۹ جشن بگیرید. ۹/۹ امسال میشد چهارم محرم، ازدواج رویدادی مقدسه و در هیچ روزی از سال منع نشده، اما هر جامعهای عرف خودشو داره، عرف جامعه ما هم اینه که توی ماه محرم و صفر جشنی نباشه، ما هم خلاف عرف عمل نکردیم و دو روز قبل محرم در چهارم آذر نود بسلامتی عقد کردیم. شب عقدکنان که همسرم رفت خونهی باباش بدجور دلم گرفت، یجورایی احساس بازنده شدن داشتم، فرداش که همسرم آمد پیشم کلی بهش گله کردم و تاکید کردم: از بعد عید که دیگه نمیری سرکار هرگز نباید بدون من جایی باشی. خوشبختانه همسرم خیلی مهربان و آروم و با فهم و کمالاته و بزرگترین ویژگیای که داره مدیریت و حس سرپرستی و جمع کردن خانواده است. این حس سرپرستی که میگم در تمام مردها و زنها هست اما تو بعضیها خیلی بیشتر و قویتره، افرادی که این حسشون خیلی قویتر از دیگرانه را میشه زیاد در بین: مددکارهای اجتماعی، معلمها و پرستارها پیدا کرد. اینهم دو نمونهی عملی که خودم دیدم، خواهر بزرگم معلمه و پیش قدم برای کمک در همه کار به همه است، برای پسرای نزدیکان خواستگاری میره و برای دخترا جهاز جور میکنه و…. همسرم هم که شغلش تا حالا بهیاریه، مدیر و همهکارهی پدر و مادر و داداشها و خواهرش و بچههاشه، یجورایی مثل مرکز مخابراتهای خیلی قدیمی عمل میکنه، هرکی با هرکی کار داره به او میگه تا خط را وصل کنه. این افراد از کار و زندگی پرکار استقبال میکنن و هر زحمت و سختیای را برای رفاه خانوادهشون متحمل میشن. بنظر من کسانی که این روحیه و حس را بصورت قوی دارند مناسب ازدواج با افراد معلول هستند. اگر زن یا مردی این حس و حال را نداشته باشه و با معلول ازدواج کنه زود احساس شکست میکنه و حتما اون زندگی شکست میخوره.
پسوند: مراسم چرخاندن نمادین عکس امام منو یاد سال۶۷ انداخت: هنرستانی که توش درس میخواندم هرسال به کلاسهایی که برای دههی فجر آراسته میشدن جایزه میداد، اتفاقا من مکانی را پیدا کردم که تمام زلمبو زیمبوهای سالهای قبل دههی فجر و مراسم دیگه اونجا انبار شده بود، با بچهها رفتیم اونجا و هرچه بود را آوردیم و چسبوندیم به درب و دیوار و سقف کلاس بسیار بزرگمون. برای گرفتن جایزه از معلمها میخواستیم که برن و از کلاسمون تعریف کنن، اما همهی معلمها میگفتن: شما به دلیل پرت کردن حواسها و آسیب زدن به کلاس و بیریخت کردن کلاس باید تنبیه هم بشین.
برچسب: افراد مناسب ازدواج با معلول، تنبیه، جایزه، جشن، دههی فجر، زلمبو زیمبو، سالگرد، عرف جامعه، مخابرات، مددکارهای اجتماعی، مراسم، مرکز، معلم، هنرستان، پیامک، چرخاندن نمادین عکس امام
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, روانشناسی, طنز, عکس, معلولین و معلولیت | نظر (۱۷)
۱۳۹۰-۱۱-۷
شبها با این فکر میخوابیدم که: دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ همون شبها خوابی دیدم که ناجور دلمو قرص و عزمم را برای سر گرفتن این ازدواج راسخ کرد. با نامزدم و خانوادهها هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم جمعهی قبل از محرم با حضور خانوادهی دو طرف در منزل ما عقد کنیم. من تو منزل بودم و خانوادهام کارهای عقد را پیش میبردن: خریدهای لازم و مرسوم قبل عقد، هماهنگی با عاقد، کرایهی میز و صندلی و بشقاب و ….، سفارش میوه و شیرینی و کیک و شام و…..،. از روز قبل عقد خانوادهام مشغول جمع کردن و آماده کردن منزل برای چیدن میز و صندلیها بودن. روز عقد کنان همه با حداکثر توان کار میکردن و منم روی ویلچرم نشسته بودم و نظارهگر الطاف بیکرانشان بودم. بعد اینکه خواهرم اطاق عقد را در نهایت هنرمندی درست کرد ماشین گرفت و رفت عروس را از آرایشگاه آورد. عروس و همراههاش رفتن تو اطاق عقد. نمنم خانوادهی دوطرف رسیدن. همه تا رسیدن عاقد مشغول صحبت بودن و داداشم و خواهرهام و خواهرزادههام که خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده از مهمانها پذیرایی میکردن(کلا ۳۲نفر بودیم). دستیار عاقد که پیرمردی۷۰ساله بود اول اومد و برای ماستمالی کردن تاخیر عاقد شروع کرد به وقت تلف کردن و خواندن شرایط ضمن عقد که به زن حق درخواست طلاق میده، من هم برای محکم کاری گفتم دو مورد زیر را خط بزنه: ابتلای زوج به امراض صعبالعلاج به نحوی که دوام زناشویی برای زوجه مخاطرهانگیز باشد. در صورتی که پس از گذشت ۵ سال، زوجه از شوهر خود به جهت عقیم بودن و یا عوارض جسمی دیگر صاحب فرزند نشود. با این شرط که رسید: زوج بدون رضایت زوجه همسر دیگری اختیار کند یا به تشخیص دادگاه بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید، بشوخی گفتم: این را از عروس بپرسید. اون بنده خدا هم پرسید، جواب عروس یادم نیست اما احتمالا گفته: لامپ اضافه خاموش. عاقد که شبیه (خاتمی) خطیب جمعه تهران بود آمد، هنوز باسن دوبله سوبلهاش به صندلی نخورده بود که مشغول تناول شد، دستیارش هم ازمون امضا میگرفت. بالآخره منو احضار کردن کنار عروس و حاجآقا هم شروع کرد به جاری کردن خطبه عقد، عروس بعد گشت و گذار تو باغگل و آوردن گل و گلاب، بله را گفت. نوبت من شد که بله بگم، جواب من تعجب همه را برانگیخت!! چرا که گفتم: قربت الی الله بله. دیگه من و عروسم بهم حلال شدیم. بعدش: خانوادهها اومدن و بهمون تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن، که از همه ممنونیم. کیک خوردیم. عکس یادگاری انداختیم و شام خوردیم. با رفتن مهمانها، عروس هم با خانوادهاش رفت و منو تنها گذاشت. آخر شب خانوادهی عزیز و مهربانم خیلی جنگی و جهادی شروع کردن به بازگرداندن منزل به وضعیت قبلیش، اگر کمک خواهر و داماد و خواهرزادههام نبود عمرا همون شب کارها به پایان میرسید(دستشون طلا).
پسرفت: داداشم ازم پرسید: داستان اون قربت الی الله، بله، که گفتی چی بود؟ گفتم: چند روز قبل عقد خواب دیدم پشت دربهای ورودی مسجدالحرام کنار چند نفر ایستادم، اونجا یکی یکی قصد قربت میکردن و تکبیرة الاحرام میگفتن و وارد حیاط مسجدالحرام میشدن، برای طواف و زیارت خانه خدا، در همون خواب بهم الهام شد که اینطوری عمل کنم.
خاطرات یک عاقد
گروه فرهنگی،اجتماعی یاران نگار همدان
برچسب: آرایشگاه، اطاق عقد، الهام، امراض صعبالعلاج، بشقاب، تکبیرة الاحرام، جنگی، جهادی، حلال، خانه خدا، خرید، خواب، دادگاه، داستان، دوبله سوبله، زناشویی، زیارت، سفارش، شام، شیرینی، طلا، طلاق، طواف، عروس، عقدکنان، عقیم، قربت الی الله، مرسوم، مسجدالحرام، میوه، کیک
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, شاد زیستن, طنز, عکس, لينك, معلولین و معلولیت | نظر (۲۶)
۱۳۹۰-۱۰-۳۰
تلفنم زنگ خورد، از اونور خط گفتن: باید بیایی کمیسیون امنیت ملی، نه بابا، این نبود، گفتن: اگه کارت هوشمند ایاب ذهاب میخواهی باید روز بعد اربعین بیایی بهزیستی تا بفرستیمت تو کمیسیون، اونجا تشخیص میدن صلاحیت استفاده از سرویس را داری یا نه؟ برای روزی که گفته بودن نتونستم از بهزیستکار ماشین بگیرم. زنگ زدم بهزیستی و داستان را براشون تعریف کردم و ازشون وقت مجدد خواستم، بهم گفتن: باشه فردا بیا. باز زنگ زدم بهزیستکار و ماشین خواستم، اینار گفتن: باشه میان دنبالت. شب راننده سرویس زنگ زد و گفت: صبح ساعت نه میام دنبالت. از شدت سر درد ساعت سهونیم صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، ساعت نه صبحانه خورده و لباس پوشیده رفتم جلو درب، سرویس با یک ساعت تاخیر اومد دنبالم. راننده قبل من یهنفر دیگه را که به دلیل بیماری میوپاتی ویلچر نشین بود را برای بردن به کمیسیون سوار کرده بود. ماشین یک ساعتی لاکپشتی در ترافیک سنگین حرکت کرد تا بالاخره توی حیاط بهزیستی از پس ون بیرون زدم. محل برگزاری کمیسیون زیر زمین بهزیستی بود، برای رسیدن به اونجا: اول یه پیچ۹۰درجه زدم و رفتم توی رمپی باریک وسط رمپ و یه درب بسته بود، برای عبور از اون یه چرخ۱۸۰درجه زدم و دوباره مسیر رمپ را ادامه دادم و بعد اون از یه دالون هم عبور کرم و رفتم تو کمیسیون، قبل هر حرفی یکی از کمیسیونیها ازم پرسید: اینها چین که کشیدی رو جورابت؟ گفتم: بخاطر فرم پاهام مجبورم کفش روباز تابستانی بپوشم و برای اینکه پاهام یخ نکنن بعد پوشیدن شلوار گرمکن و جوراب پاهامو کردم تو کیسه زباله و اونو چرخوندمش دور پام و بعد کفش پوشیدم. از نوع معلولیتم و کارهایی که با سرویس میخام انجام بدم پرسیدن؟ در جوابشون گفتم: من متاهلم، هم باید به امور منزل برسم هم باید کف پاهام که نافرم شدن را با فیزیوتراپی درمان کنم. بهم گفتن: نسخه پزشک بیاری بهت هفتهای دوبار سرویس میدیم.
پاورقی: قبلا کیسه زباله را از روی کفش امتحان کرده بودم و الان به این نتیجه رسیدم که استفاده از رو کارایی بیشتری داره. دوستان ویلچری اگه خواستید تو هوای سرد برید بیرون بیخجالت از کیسه استفاده کنید و حالشو ببرید، فقط یادتون باشه هوای توی کیسههای پاتونو تا ته خالی نکنید.
برچسب: بهزیستی، بهزیستکار، ترافیک، حیاط، رمپ، فیزیوتراپی، میوپاتی، ون، ویلچر، کارت هوشمند ایاب ذهاب، کمیسیون امنیت ملی، کیسه زباله
تحت دسته ابزار بهتر زیستن, احوالات من, بهزیستی, خاطره, خودرو معلولین, سیاحت, معلولین و معلولیت, مناسب سازی شهر برای معلولان | نظر (۷)
۱۳۹۰-۱۰-۲۳
بعد نامزدیمون، بهی، یا بهتره بگم نامزدم تقریبا هر چهار، پنج روز یه بار میآمد پیشم، اتفاقا یکی دو بار هم توالت و حمام رفتنم را دید. حرفهایی که خانوادهام با نامزدم میزدن در مورد وفاداریش و رفیق نیمهراه نبودنش و حمایتشون ازمون بود. ما هم اگه نامزد بازی برامون وقتی میگذاشت در مورد نوع و زمان عقد و عروسی و خرید و نوع لوازم منزل حرف میزدیم. نامزدم میگفت: بهتره عقدمون قبل محرم صفر باشه تا بتونم شبها پیشت بمونم. اما من تردید و نگرانی زیادی داشتم و میگفتم: عقد باشه برای بعد محرم صفر تا بتونیم بعد آشنایی کامل تصمیم بگیریم. بالاخره قرار گذاشتیم که توی یکی از عیدهای قربان یا غدیر یه عقد ساده خودمونی با حضور دو خانواده بگیریم. پدرم مدارکمون را برد دفتر ازدواج، اونجا برامون پرونده تشکیل دادن و نامه دادن که بریم برای آزمایش خون و ادرار. آزمایشگاه رفتنمون مدام عقب میافتاد، یهروز نامزدم سرکار بود، یهروز من نمیتونستم برم بیرون، روزی که هردو آماده بودیم هوا بارانی بود. داستان ما شده بود حکایت اون جوک که میگه: یارو میره تو جهنم ایرانیها میبینه همه نشستن دارن صفا میکنن و خبری از تنبیه با قیر داغ نیست، میپرسه: جریان چیه؟ میگن: اینجا یک روز قیر نیست، یک روز قیف نیست، یه روز قیر و قیف هست، سوخت نیست، روزی که سوخت هست کبریت نیست، روزی که همهچیز هست مامورش نیست!. عید قربان مطابق رسوماتی…..کلی پیاده شدم و دوتا النگو عیدی دادم به نامزدم. از روزی که با نامزدم آشنا شدم آسمان باهامون سر ناسازگاری گذاشته بود و مدام میبارید و ما را در آزمایشگاه رفتن همراهی نمیکرد، بالاخره دو روز قبل عید غدیر دل به باران زدیم و رفتیم آزمایش دادیم، خوشبختانه نتیجهاش مطابق میل ما بود. هنوز تو شوک عید قربان بودم که خوردم به عید غدیر، اینبار برای اینکه نامزدم بتونه روزهای آخر و لحظههای شاد با خانواده و با همکاران بودنش را ثبت کنه دوربین عکاسیای را که تازه خریده بودم را بعنوان عیدی تقدیمش کردم. چون آزمایشگاه رفتنمون دیر شد، عقدمون عقب افتاد و این برای من که نگران و مردد بودم خوششانسی بحساب میآمد، تا اینکه یک شب……..ادامه دارد
پیوست: در مراسم خواستگاری و نامزدی و بعدش والدین من و والدین نامزدم چند بار به نامزدم گفتن: تو باید تحت هر شرایطی تا آخرین لحظه عمرت با مهرداد باشی و اونو تنها نذاری. منم چند بار در جوابشون گفتم: من اصلا زندگی اجباری و تحت هر شرایطی را نمیخام. همیشه راه جدایی در زندگی با من برای هر دو طرف بازه.
برچسب: النگو، توالت و حمام، جهنم ایرانیها، جوک، دفتر ازدواج، دوربین عکاسی، رفیق نیمهراه، عقد و عروسی، غدیر، قربان، قیر داغ، قیف، لوازم منزل، محرم صفر، نامزد بازی، نامزدی، وفاداری
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, روانشناسی, شاد زیستن, طنز | نظر (۱۴)
۱۳۹۰-۱۰-۱۶
بعد خواستگاریه انتحاریه ما، چند روزی تو منزل بهیاینا مراسم مخ زنون بوده، بهی میگفت: تا وقتی منزل بودم همهچیز خوب بود، اما وقتی میرفتم سرکار و برمیگشتم، مخالفتها شروع میشد. خانوادهی بهی بهش میگفتن: اینها که اینهمه از زندگی پسرشون بد تعریف کردن وای به زندگی واقعیش!! خلاصه، اونقدر بهی و خانوادهاش رو مخ هم رژه میرن و میان تا بالآخره به نتیجه میرسن. بهی پیامک زد: برای اینکه بدانی نتیجه خواستگاریت چیه، زنگ بزن به داداشم. با ترس و لرز زنگ زدم، آخه ماشالله داداش بهی بزرگ مردیه که یه کشیده به کسی بزنه طرف برای همیشه میخوابه، بعد مقدمه چینی یجورایی که درست یادم نمیاد پرسیدم: اجازه میدین مجددا با خانواده بخدمت شما برسیم؟ هنوز، بفرمایید، خوشحال میشیم، قدمتون روی تخم چ….گفتن داداش بهی تمام نشده بود که گفتم: پس با اجازهتون پنجشنبه ساعتپنج ما یک حلقه هم بعنوان نشان میاریم که تقدیم کنیم. پنجشنبه بعد نهار و چای، لباس پوشیدم و هدیههایی را که خواهرهام (خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده) زحمت خریدنشونو کشیده بودن را برداشتیم و ساعت سه از خانه خارج شدیم، باز به ترافیک خوردیم، خوشبختانه اینبار دیر نرسیدیم. هوا سرد بود و نمنم بارانی هم میبارید. جلوی درب منزل بهیاینا از ماشین آمدم روی ویلچر و وارد منزلشون شدیم. ابتدا با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. برای روشن و گرم شدن موتور مجلس، شوهر خواهر بهی گفت صلوات بفرستیم، منم یکم نمک ریختم و گفتم دومی و سومی را هم بفرستید تا بهتر بریم سر سخن دوست که خوش است. خطاب به خانوادهی عروس گفتم: همونطور که قبلا خدمت بهی خانم عرض کرده بودم، من جهیزیه نمیخوام، اسباب زندگی و منزل را خودم تهیه میکنم، البته من سرمایه دار نیستم، یهمقدار اندکی پسانداز دارم که در اختیار بهی خانم میذارم، خودش با اون هر کار دوست داشت بکنه، میتونه همه را طلا بگیره، میتونه وسیلهی منزل بگیره، میتونه عروسی بگیره، کلا مدیریت مالی دست عروس خانم باشه. وقتی همهچیز بخیر پیش رفت، با کسب اجازه از والدین بهی، مادرم چادر سفید را انداخت رو سر بهی و حلقهی نشانمو دستش کرد. بعد من از خانوادهی بهی خواستم که اجازه بدن بهی بیاد منزل ما تا بیشتر با هم آشنا بشیم و در مورد همهچیز با هم صحبت کنیم. اینطوری بود که من نامزد کرده برگشتم خانه.ادامه دارد………
پاپوش: با این اوضاع که پول ملی داره مدام ارزشش را در برابر طلا و پولهای خارجی ازدست میده، همه داریم روز به روز فقیرتر از قبل میشیم، در این میان هستند افراد خجستهای که بجای رانت خواری، فیلشون یاد ازدواج و خریدن اسباب منزل میکنه و پیه کابوس ازدست دادن کل پس انداز و زیر بار وام رفتن را به تن شون میمالن.
برچسب: اسباب زندگی و منزل، جهيزيه، حلقه نشان، خواستگاری، رانت خواری، مخ زنون، مدیریت مالی، نامزد کنون، نمنم باران، پول ملی، چای و شیرینی و میوه، کابوس
تحت دسته احوالات من, ازدواج معلولین, خاطره, شاد زیستن, عمومی, معلولین و معلولیت | نظر (۲۸)