<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آشنايي با يك معلول قطع نخاع</title>
	<atom:link href="http://iran.special.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://iran.special.ir</link>
	<description>اشتراک تجربه‌ها برای بهتر زیستن</description>
	<lastBuildDate>Fri, 17 Feb 2012 07:07:50 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.3</generator>
		<item>
		<title>خروج از افسردگی معلولیت</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/1127</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/1127#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 07:07:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه‌]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[شاد زیستن]]></category>
		<category><![CDATA[عقیده‌]]></category>
		<category><![CDATA[لينك]]></category>
		<category><![CDATA[معلولین و معلولیت]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش و خطا]]></category>
		<category><![CDATA[آسیب نخاعی]]></category>
		<category><![CDATA[اعلام آمادگی]]></category>
		<category><![CDATA[افسرده حالی]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[حواس پنج‌گانه]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[دنیا]]></category>
		<category><![CDATA[رضایت قلبی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگیجه]]></category>
		<category><![CDATA[شکر گزاری]]></category>
		<category><![CDATA[ضدحال]]></category>
		<category><![CDATA[عاشق]]></category>
		<category><![CDATA[نتیجه مثبت اندیشی]]></category>
		<category><![CDATA[نقش خود]]></category>
		<category><![CDATA[هرگونه]]></category>
		<category><![CDATA[وبال گردن]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ نویس‌]]></category>
		<category><![CDATA[وحدت فکری و عملی]]></category>
		<category><![CDATA[پل]]></category>
		<category><![CDATA[چاره]]></category>
		<category><![CDATA[چطور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کمک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=1127</guid>
		<description><![CDATA[دو سه سال اول معلولیتم تمام دغدغه‌هام پیدا کردن چاره برای پیآمدهای زیاد و شدید آسیب نخاعی بود: چطور بشینم؟ با سرگیجه‌ی زمان نشستن چه کنم‌؟ چطور توالت و حمام کنم؟ با سوند چه کنم؟ چطور از کاندم استفاده کنم؟ و کلی چیزهای دیگه. بدست آوردن راه‌کار برای هر مورد شاید یکی دو سال طول [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">دو سه سال اول معلولیتم تمام دغدغه‌هام پیدا کردن چاره برای پیآمدهای زیاد و شدید آسیب نخاعی بود: چطور بشینم؟ با سرگیجه‌ی زمان نشستن چه کنم‌؟ چطور توالت و حمام کنم؟ با سوند چه کنم؟ چطور از کاندم استفاده کنم؟ و کلی چیزهای دیگه. بدست آوردن راه‌کار برای هر مورد شاید یکی دو سال طول کشید اما با زحمت فراوان برای خانواده‌ام و خودم با آزمایش و خطا و کسب تجربه زندگی با این شرایط سخت جسمانی برام عادی شد. از اونجا بود که یواش یواش فکرهایی میآمد به ذهنم که بدجور حالم را میگرفت، مثلا: من وبال گردنم، من آینده‌ای ندارم، من نمیتونم مستقل بشم و کلی فکرهای ضدحال که همه‌ی نخاعی‌ها تجربش کردن. یه وقت به خودم آمدم دیدم مدت‌هاست نخندیدم و همیشه تو فکرهای ناراحت کننده هستم و همیشه ماهیچه‌های صورتم منقبض و خسته هستن. خوندن چند کتاب در مورد شاد زیستن خیلی بهم کمک کرد تا از اون حالت‌های بد افسرده حالی خارج بشم. دو نکته‌ که برام خیلی مفید بود و خیلی بهم کمک کرد اینا هستن: ۱_ما آدما اونچه را که داریم را نمیبینیم!! خیلی‌ها حاضرن کلی زحمت بکشن تا به اینجا که ما هستیم برسن!! شخصی که کنار دریا زندگی میکنه دریا را فراموش میکنه و شاید اصلا نبیندش، ولی ما با برنامه ریزی و صرف هزینه میریم کنار دریا تا با حواس پنج‌گانه ازش لذت ببریم. این اصل میگه: تو زندگیت دقت کن و چیزهای مثبتی که داری و (پدر، مادر، خواهر، برادر، سقفی برای آرمیدن و&#8230;.) خیلی‌ها در آرزوی داشتنش هستن را پیدا کن و برای اونها خوشحال و شکر گزار باش. ۲_پیدا کردن نقش خود در دنیا و جامعه و خانواده. اول این نکته را جدی نگرفتم و با خودم گفتم: آخه من چه نقشی میتونم تو دنیا و جامعه و خانواده داشته باشم!؟ کلی روی این داستان فکر کردم و دیدم انگار یه نقشک‌هایی دارم، مثلا اینکه: شدم موجب وحدت فکری و عملی خانواده، واضح میدیدم خانواده‌ام یک فکر و هدف دارند: خوشحال و راحت و آرام زندگی کردن من. وقتی میدیدم فامیل و دوستانم هر هفته میان منزل‌ما و جویای احوالمون میشن و برای هرگونه کمک اعلام آمادگی میکنن، به خودم میگفتم: جمع کردن خانواده نقش منه. یه روز که داشتم به این موضوع فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که من نقش یه پل را دارم، پل‌ها هر شکلی که باشند به مردم کمک میکنند که با اطمینان و آرامش به مقصد و هدف برسند. منم همیشه با خودم گفتم: خدا به من این نقش را داده که دیگران را به سرانجام خیر و رضایت قلبی و شکر گزاری برای داشته‌های مثبت و نداشته‌های منفی‌شون برسونم. نتیجه مثبت اندیشی‌هام این شد که یه روز&#8230;..  ادامه دارد&#8230;..</span></p>
<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-weight: normal;"><a style="text-decoration: none; text-underline: single;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">پیآمد:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;"><span lang="FA"> از اول در بدترین شرایط هم به کسی جز خانواده‌ام دردمو نگفتم و در جواب احوال پرسی دیگران همیشه گفتم: شکر خدا خوبم، همیشه همه پشت سرم گفتن عاشق این اخلاق من هستن. اینطوری من و دیگران غیر مستقیم بهم انرژی مثبت میدیم. میگن اگه آدم چهل بار مطلبی را تکرار کنه اون مطلب ملکه ذهنش میش(</span></span><span style="font-size: 12pt; font-weight: normal;"><a style="text-decoration: none; text-underline: single;" href="http://iran.special.ir/archives/296" target="_blank"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">وبلاگ نویس‌ها این ماجرا را تجربه کردن</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">). حتی اگه الکی بگیم خوبیم به حال خوب میرسیم </span></p>
<p class="a" style="text-align: center; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px;" dir="rtl"><a style="text-decoration: none; text-underline: single;" title="تشخیص ،درمان و توانبخشی درد (کمردرد، دردگردن،آرتروز..)، مشکلات حرکتی، نوارعصب " href="file:///E:/ظ†ظˆط´طھظ‡%20ظ‡ط§ظ…/طب%20فیزیکی%20و%20توانبخشی" target="_blank"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">طب فیزیکی و توانبخشی</span></a><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;">(ببینیدش خوبه)</span></p>
<p class="a" style="text-align: center; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-weight: normal;"><a style="text-decoration: none; text-underline: single;" href="http://iran.special.ir/archives/278" target="_blank"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><span style="color: #ff0000;">یه مطلب انحرافی که قبلا نوشتم</span></span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/1127/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادر زن سلام</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/1123</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/1123#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Feb 2012 06:03:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج معلولین]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه‌]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[شاد زیستن]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[عقیده‌]]></category>
		<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[جنبه‌ شوخی]]></category>
		<category><![CDATA[خاله بازی]]></category>
		<category><![CDATA[رسم و رسوم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<category><![CDATA[شب چله]]></category>
		<category><![CDATA[شب‌چره‌]]></category>
		<category><![CDATA[شرط]]></category>
		<category><![CDATA[صفا سیتی]]></category>
		<category><![CDATA[طعنه]]></category>
		<category><![CDATA[عمو نوروز]]></category>
		<category><![CDATA[مادر زن سلام]]></category>
		<category><![CDATA[میندازه تو رخت‌خواب]]></category>
		<category><![CDATA[نسیم]]></category>
		<category><![CDATA[وزیر جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[چشمک]]></category>
		<category><![CDATA[چل چلی]]></category>
		<category><![CDATA[چله نشینی]]></category>
		<category><![CDATA[کنایه]]></category>
		<category><![CDATA[گیس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=1123</guid>
		<description><![CDATA[بعد عقد به همسرم گفتم: من از رسم و رسوم بعد ازدواج خبر ندارم، اهل خاله بازی هم نبودم که این چیزا را بدونم، هر وقت کار و مراسمی بود که انجام دادنش نشانه‌ی ادب و احترام و&#8230;.. بود بهم بگو تا انجامش بدیم، چون دوست دارم هرکاری که درحد توانم هست را انجام بدم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="a" style="margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">بعد عقد به همسرم گفتم: من از رسم و رسوم بعد ازدواج خبر ندارم، اهل خاله بازی هم نبودم که این چیزا را بدونم، هر وقت کار و مراسمی بود که انجام دادنش نشانه‌ی ادب و احترام و&#8230;.. بود بهم بگو تا انجامش بدیم، چون دوست دارم هرکاری که درحد توانم هست را انجام بدم. همسرم گفت: من ازت توقع ندارم، اما حالا که خودت میگی بدان و آگاه باش که: رسمه بعد عقد داماد میره منزل پدر عروس. گفتم: خوب شد گفتی، میتونیم چند روز دیگه که شب چله است بریم منزل پدرت. اینطوری با یه تیر دونشان زدیم: هم مادر زن سلام را بجا آوردیم، هم رفتیم شب نشینی و عرض ادب شب چله. برای روز مورد بحث مادرم یه قواره پارچه بعنوان هدیه داد ببریم برای وزیر جنگ، وزیر جنگ به مادر زن میگن، شکر خدا مادر همسرم ساده و بی‌ریا و پر از مهربانیه. به سفارش مادر و پدرم یجا تو مسیر منزل پدر زن میوه و شیرینی و یک پیراهن برای پدر زن گرامی گرفتیم که هیچ رقمه کوتاهی نکرده باشیم، البته من گفتم گل هم بگیریم اما همسرم نگرفت. خلاصه، رسیدیم منزل پدر زن و اولین مهمونیه متاهلی آغاز شد، با خانواده‌ی همسرم میگفتیم و میخندیدیم. همسرم قبلا بهم گفته بود که برادر وسطیش همش سرش تو روزنامه و اخبار تلویزیونه و زنش از این اخلاقش شاکیه. وقتی زمان پخش اخبار برادر زنم شبکه‌ی پخش اخبار را گرفت بهش گفتم: میدانی خواهرت برای ازدواج با من چه شرطی گذاشت؟ با تعجب گفت: نه!! مگه شرط گذاشت!؟ با یه چشمک برای اشاره به شوخی بودن ماجرا بهش گفتم: خواهرتون گفت: فقط بشرطی زنت میشم که مثل داداشم مدام نخواهی روزنامه بخوانی و اخبار ببینی. یه دفعه خونه منفجر شد از خنده، برادر زنم فوری کانال را عوض کرد و شروع کرد به گله کردن به خواهرش که: این دیگه چه شرطی بوده!!؟ چرا نمیخواهی شوهرت روزنامه بخونه و اخبار ببینه؟؟؟ مگه من چه هیزم تری به‌ تو فروخته بودم که اینطوری از پشت خنجر زدی!؟ سر این ماجرا هم کلی خندیدیم. خوشبختانه همسرم جنبه‌ی شوخی را داره و البته خودم هم براش توضیح دادم که شوخی‌هام فقط برای خنده است نه برای طعنه و گوشه و کنایه زدن. وقت برگشتن به منزل مادر زن گرامیم بهم یه لباس زمستونی هدیه داد و شب‌چره‌ی شب چله داد ببریم برای خانواده‌ام، برادر وسطی همسرم هم زحمت کشید و مارو با اتول برادر بزرگه رسوند منزل، دست همه‌شون طلا.</span></p>
<p class="a" style="margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-weight: normal;"><a style="color: blue; text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">پسآمد:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;"><span lang="FA"> هفته‌ی پیش ۳۹سالگیم تمام شد و بسلامتی رفتم تو چل چلی. در حال حاضر از ترس ننه سرما برای چل چلی کردن از منزل خارج نمیشم، آخه این عروس هزار داماد یهو گریبان آدمو میگیره و میندازه تو رخت‌خواب، منم با علم به این خطر، فقط وقتی لازم باشه، اونم با استفاده از کلیه‌ی امکانات پیشگیرانه، میرم طرفش. ایشالله با آمدن عمو نوروز با دختر چهل گیسش نسیم بهاری میریم صفا سیتی چله نشینی.</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/1123/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در پاسخ به دوستان</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/1121</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/1121#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 07:31:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج معلولین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[معلولین و معلولیت]]></category>
		<category><![CDATA[افراد مناسب ازدواج با معلول]]></category>
		<category><![CDATA[تنبیه]]></category>
		<category><![CDATA[جایزه]]></category>
		<category><![CDATA[جشن]]></category>
		<category><![CDATA[دهه‌ی فجر]]></category>
		<category><![CDATA[زلمبو زیمبو]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد]]></category>
		<category><![CDATA[عرف جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخابرات]]></category>
		<category><![CDATA[مددکارهای اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مراسم]]></category>
		<category><![CDATA[مرکز]]></category>
		<category><![CDATA[معلم]]></category>
		<category><![CDATA[هنرستان]]></category>
		<category><![CDATA[پیامک]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندن نمادین عکس امام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=1121</guid>
		<description><![CDATA[شروع آشناییم با همسرم هفت مهر امسال بود، در همان روزهای اول آشناییمون یادم میاد یه پیامکی متداول شده بود که میگفت: اگر در ۹/۹/۹۰ ازدواج کنید میتونید سالگرد ازدواج‌تون را در ۹/۹/۹۹ جشن بگیرید. ۹/۹ امسال میشد چهارم محرم، ازدواج رویدادی مقدسه و در هیچ روزی از سال منع نشده، اما هر جامعه‌ای عرف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">شروع آشناییم با همسرم هفت مهر امسال بود، در همان روزهای <a style="text-decoration: none; text-underline: single;" title="برای دانلود ترانه با صدای مهستی و با صدای جواد یساری کلیک کنید" href="http://onlymylove.mihanblog.com/post/339" target="_blank">اول آشناییمون یادم میاد</a> یه پیامکی متداول شده بود که میگفت: اگر در ۹/۹/۹۰ ازدواج کنید میتونید سالگرد ازدواج‌تون را در ۹/۹/۹۹ جشن بگیرید. ۹/۹ امسال میشد چهارم محرم، ازدواج رویدادی مقدسه و در هیچ روزی از سال منع نشده، اما هر جامعه‌ای عرف خودشو داره، عرف جامعه ما هم اینه که توی ماه محرم و صفر جشنی نباشه، ما هم خلاف عرف عمل نکردیم و دو روز قبل محرم در چهارم آذر نود بسلامتی عقد کردیم. شب عقدکنان که همسرم رفت خونه‌ی باباش بدجور دلم گرفت، یجورایی احساس بازنده شدن داشتم، فرداش که همسرم آمد پیشم کلی بهش گله کردم و تاکید کردم: از بعد عید که دیگه نمیری سرکار هرگز نباید بدون من جایی باشی. خوشبختانه همسرم خیلی مهربان و آروم و با فهم و کمالاته و بزرگترین ویژگی‌ای که داره مدیریت و حس سرپرستی و جمع کردن خانواده است. این حس سرپرستی که میگم در تمام مردها و زن‌ها هست اما تو بعضی‌ها خیلی بیشتر و قویتره، افرادی که این حس‌شون خیلی قویتر از دیگرانه را میشه زیاد در بین: مددکارهای اجتماعی، معلم‌ها و پرستار‌ها پیدا کرد. اینهم دو نمونه‌ی عملی که خودم دیدم، خواهر بزرگم معلمه و پیش قدم برای کمک در همه کار به همه است، برای پسرای نزدیکان خواستگاری میره و برای دخترا جهاز جور میکنه و&#8230;. همسرم هم که شغلش تا حالا بهیاریه، مدیر و همه‌کاره‌ی پدر و مادر و داداش‌ها و خواهرش و بچه‌هاشه، یجورایی مثل مرکز مخابرات‌های خیلی قدیمی عمل میکنه، هرکی با هرکی کار داره به او میگه تا خط را وصل کنه. این افراد از کار و زندگی پرکار استقبال میکنن و هر زحمت و سختی‌ای را برای رفاه خانواده‌شون متحمل میشن. بنظر من کسانی که این روحیه و حس را بصورت قوی دارند مناسب ازدواج با افراد معلول هستند. اگر زن یا مردی این حس و حال را نداشته باشه و با معلول ازدواج کنه زود احساس شکست میکنه و حتما اون زندگی شکست میخوره.     </span></p>
<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-weight: normal;"><a style="text-decoration: none; text-underline: single;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-size: 12.0pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">پسوند:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;"><span lang="FA"> مراسم <a style="text-decoration: none; text-underline: single;" title="عکس" href="http://myup.ir/images/37358070045411352810.jpg" target="_blank">چرخاندن نمادین عکس امام</a> منو یاد سال۶۷ انداخت: هنرستانی که توش درس میخواندم هرسال به کلاس‌هایی که برای دهه‌ی فجر آراسته میشدن جایزه میداد، اتفاقا من مکانی را پیدا کردم که تمام زلمبو زیمبوهای سالهای قبل دهه‌ی فجر و مراسم دیگه اونجا انبار شده بود، با بچه‌ها رفتیم اونجا و هرچه بود را آوردیم و چسبوندیم به درب و دیوار و سقف کلاس بسیار بزرگ‌مون. برای گرفتن جایزه از معلم‌ها میخواستیم که برن و از کلاسمون تعریف کنن، اما همه‌ی معلم‌ها میگفتن: شما به دلیل پرت کردن حواس‌ها و آسیب زدن به کلاس و بیریخت کردن کلاس باید تنبیه هم بشین.</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/1121/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بفرمایین عقدکنان بصرف&#8230;.</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/1115</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/1115#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 07:59:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج معلولین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[شاد زیستن]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[لينك]]></category>
		<category><![CDATA[معلولین و معلولیت]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[اطاق عقد]]></category>
		<category><![CDATA[الهام]]></category>
		<category><![CDATA[امراض صعب‌العلاج]]></category>
		<category><![CDATA[بشقاب]]></category>
		<category><![CDATA[تکبیرة الاحرام]]></category>
		<category><![CDATA[جنگی]]></category>
		<category><![CDATA[جهادی]]></category>
		<category><![CDATA[حلال]]></category>
		<category><![CDATA[خانه خدا]]></category>
		<category><![CDATA[خرید]]></category>
		<category><![CDATA[خواب]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوبله سوبله]]></category>
		<category><![CDATA[زناشویی]]></category>
		<category><![CDATA[زیارت]]></category>
		<category><![CDATA[سفارش]]></category>
		<category><![CDATA[شام]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[طلا]]></category>
		<category><![CDATA[طلاق]]></category>
		<category><![CDATA[طواف]]></category>
		<category><![CDATA[عروس]]></category>
		<category><![CDATA[عقدکنان]]></category>
		<category><![CDATA[عقیم]]></category>
		<category><![CDATA[قربت الی الله]]></category>
		<category><![CDATA[مرسوم]]></category>
		<category><![CDATA[مسجدالحرام]]></category>
		<category><![CDATA[میوه]]></category>
		<category><![CDATA[کیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=1115</guid>
		<description><![CDATA[شبها با این فکر می‌خوابیدم که: دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ همون شب‌ها خوابی دیدم که ناجور دلمو قرص و عزمم را برای سر گرفتن این ازدواج راسخ کرد. با نامزدم و خانواده‌ها هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم جمعه‌ی قبل از محرم با حضور خانواده‌ی دو طرف در منزل ما عقد کنیم. من تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">شبها با این فکر می‌خوابیدم که: دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ همون شب‌ها خوابی دیدم که ناجور دلمو قرص و عزمم را برای سر گرفتن این ازدواج راسخ کرد. با نامزدم و خانواده‌ها هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم جمعه‌ی قبل از محرم با حضور خانواده‌ی دو طرف در منزل ما عقد کنیم. من تو منزل بودم و خانواده‌ام کارهای عقد را پیش میبردن: خریدهای لازم و مرسوم قبل عقد، هماهنگی با عاقد، کرایه‌ی میز و صندلی و بشقاب و &#8230;.، سفارش میوه و شیرینی و کیک و شام و&#8230;..،. از روز قبل عقد خانواده‌ام مشغول جمع کردن و آماده کردن منزل برای </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" title="عکس اطاق پذیرایی" href="http://zandiran.persiangig.com/image/otagh.jpg" target="_blank"><span style="font-size: 12pt;">چیدن میز و صندلی‌ها</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"> بودن. روز عقد کنان همه با حداکثر توان کار میکردن و منم </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" title="عکس مهرداد زندی در روز عقدکنان" href="http://zandiran.persiangig.com/image/mehrdadezandi-dar-aghd.jpg" target="_blank"><span style="font-size: 12pt;">روی ویلچرم نشسته بودم</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"> و نظاره‌گر الطاف بی‌کرانشان بودم. بعد اینکه خواهرم اطاق عقد را در نهایت هنرمندی درست کرد ماشین گرفت و رفت </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" title="عکس عروس" href="https://www.google.com/search?tbm=isch&amp;hl=fa&amp;source=hp&amp;biw=&amp;bih=&amp;q=%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3&amp;btnG=%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C+%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1&amp;gbv=2" target="_blank"><span style="font-size: 12pt;">عروس</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"> را از آرایشگاه آورد. عروس و همراه‌هاش رفتن تو اطاق عقد. نم‌نم خانواده‌ی دوطرف رسیدن. همه تا رسیدن عاقد مشغول صحبت بودن و داداشم و خواهر‌هام و خواهر‌زاده‌هام که خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده از مهمانها  پذیرایی میکردن(کلا ۳۲نفر بودیم). دستیار عاقد که پیرمردی۷۰ساله بود اول اومد و برای ماست‌مالی کردن تاخیر عاقد شروع کرد به وقت تلف کردن و خواندن شرایط ضمن عقد که به زن حق درخواست طلاق میده، من هم برای محکم کاری گفتم دو مورد زیر را خط بزنه: </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">ابتلای زوج به امراض صعب‌العلاج به نحوی که دوام زناشویی برای زوجه مخاطره‌انگیز باشد. </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">در صورتی که پس از گذشت ۵ سال، زوجه از شوهر خود به جهت عقیم بودن و یا عوارض جسمی دیگر صاحب فرزند نشود. </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">با این شرط که رسید: زوج بدون رضایت زوجه همسر دیگری اختیار کند یا به تشخیص دادگاه بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید، بشوخی گفتم: این را از عروس بپرسید. اون بنده خدا هم پرسید، جواب عروس یادم نیست اما احتمالا گفته: لامپ اضافه خاموش. </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">عاقد که شبیه (خاتمی) خطیب جمعه تهران بود آمد، هنوز باسن دوبله سوبله‌اش به صندلی نخورده بود که مشغول تناول شد، دستیارش هم ازمون </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" title="عکس مهرداد زندی هنگام امضا دادن" href="http://zandiran.persiangig.com/image/emza.JPG" target="_blank"><span style="font-size: 12pt;">امضا</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"> میگرفت. بالآخره منو احضار کردن کنار عروس و حاجآقا هم شروع کرد به جاری کردن خطبه عقد، عروس بعد گشت و گذار تو باغ‌گل و آوردن گل و گلاب</span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">، بله را گفت. نوبت من شد که بله بگم، جواب من تعجب همه را برانگیخت!! چرا که گفتم: </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">قربت الی الله </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بله. دیگه من و عروسم بهم حلال شدیم. بعدش: خانواده‌ها اومدن و بهمون تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن، که از همه ممنونیم. </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" title="عکس کیک عروسی" href="http://zandiran.persiangig.com/image/keyk.JPG" target="_blank"><span style="font-size: 12pt;">کیک</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> خوردیم. عکس یادگاری انداختیم و </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" title="عکس شام عروسی" href="http://zandiran.persiangig.com/image/shamearoosi.JPG" target="_blank"><span style="font-size: 12pt;">شام</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> خوردیم. با رفتن مهمان‌ها، عروس هم با خانواده‌اش رفت و منو تنها گذاشت. آخر شب خانواده‌ی عزیز و مهربانم خیلی جنگی و جهادی شروع کردن به بازگرداندن منزل به وضعیت قبلیش، اگر کمک خواهر و داماد و خواهرزاده‌هام نبود عمرا همون شب کارها به پایان میرسید(دستشون طلا).</span></p>
<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-weight: normal;"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">پسرفت:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;"><span lang="FA"> داداشم ازم پرسید: داستان اون </span></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">قربت الی الله، بله، که گفتی چی بود؟ گفتم: چند روز قبل عقد خواب دیدم پشت درب‌های ورودی مسجدالحرام کنار چند نفر ایستادم، اونجا یکی یکی قصد قربت میکردن و تکبیرة الاحرام </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">میگفتن و وارد حیاط </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">مسجدالحرام میشدن، برای طواف و زیارت خانه خدا</span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">، در همون خواب بهم الهام شد که اینطوری عمل کنم.</span></p>
<p class="a" style="text-align: center; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-weight: normal;"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" href="http://1aghed.blogfa.com/" target="_blank"><br />
<span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">خاطرات یک عاقد</span></a></span></p>
<p class="a" style="text-align: center; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: none; text-underline: single;" title="اهداف خدمت به معلولین،محرومین و ...." href="http://www.yaranenegar.blogfa.com/" target="_blank">گروه فرهنگی،اجتماعی یاران نگار همدان</a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/1115/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارت هوشمند ایاب ذهاب</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/986</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/986#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 06:20:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ابزار بهتر زیستن]]></category>
		<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[بهزیستی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خودرو معلولین]]></category>
		<category><![CDATA[سیاحت]]></category>
		<category><![CDATA[معلولین و معلولیت]]></category>
		<category><![CDATA[مناسب سازی شهر برای معلولان]]></category>
		<category><![CDATA[بهزیست‌کار]]></category>
		<category><![CDATA[ترافیک]]></category>
		<category><![CDATA[حیاط]]></category>
		<category><![CDATA[رمپ]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیوتراپی]]></category>
		<category><![CDATA[میو‌پاتی]]></category>
		<category><![CDATA[ون]]></category>
		<category><![CDATA[ویلچر]]></category>
		<category><![CDATA[کارت هوشمند ایاب ذهاب]]></category>
		<category><![CDATA[کمیسیون امنیت ملی]]></category>
		<category><![CDATA[کیسه زباله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=986</guid>
		<description><![CDATA[تلفنم زنگ خورد‌، از اونور خط گفتن: باید بیایی کمیسیون امنیت ملی، نه بابا، این نبود، گفتن: اگه کارت هوشمند ایاب ذهاب میخواهی باید روز بعد اربعین بیایی بهزیستی تا بفرستیمت تو کمیسیون، اونجا تشخیص میدن صلاحیت استفاده از سرویس را داری یا نه؟ برای روزی که گفته بودن نتونستم از بهزیست‌کار ماشین بگیرم. زنگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="a" style="margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">تلفنم زنگ خورد‌، از اونور خط گفتن: باید بیایی کمیسیون امنیت ملی، نه بابا، این نبود، </span><span style="font-size: 12pt;"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">گفتن: اگه کارت هوشمند ایاب ذهاب میخواهی باید </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">روز بعد اربعین </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">بیایی بهزیستی تا بفرستیمت تو </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">کمیسیون</span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">، اونجا تشخیص </span></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">میدن صلاحیت استفاده از سرویس را داری یا نه؟ برای روزی که گفته بودن نتونستم از بهزیست‌کار ماشین بگیرم. زنگ زدم بهزیستی و داستان را براشون تعریف کردم و ازشون وقت مجدد خواستم، بهم گفتن: باشه فردا بیا. باز زنگ زدم بهزیست‌کار و ماشین خواستم، اینار گفتن: باشه میان دنبالت. شب راننده سرویس زنگ زد و گفت: صبح ساعت نه میام دنبالت. از شدت سر درد ساعت سه‌ونیم صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، ساعت نه صبحانه خورده و لباس پوشیده رفتم جلو درب، سرویس با یک ساعت تاخیر اومد دنبالم. راننده قبل من یه‌نفر دیگه را که به دلیل بیماری میو‌پاتی ویلچر نشین بود را برای بردن به کمیسیون سوار کرده بود. ماشین یک ساعتی لاک‌پشتی در ترافیک سنگین حرکت کرد تا بالاخره توی حیاط بهزیستی از پس ون بیرون زدم. محل برگزاری کمیسیون زیر زمین بهزیستی بود، برای رسیدن به اونجا: اول یه پیچ۹۰درجه زدم و رفتم توی رمپی باریک وسط رمپ و یه درب بسته بود، برای عبور از اون ‌‌‌‌‌یه چرخ۱۸۰درجه زدم و دوباره مسیر رمپ را ادامه دادم و بعد اون از یه دالون هم عبور کرم و رفتم تو کمیسیون، قبل هر حرفی یکی از کمیسیونی‌ها ازم پرسید: اینها چین که کشیدی رو جورابت؟ گفتم: بخاطر فرم پاهام مجبورم کفش روباز تابستانی بپوشم و برای اینکه پاهام یخ نکنن بعد پوشیدن شلوار گرمکن و جوراب پاهامو کردم تو کیسه زباله و اونو چرخوندمش دور پام و بعد کفش پوشیدم. از نوع معلولیتم و کارهایی که با سرویس میخام انجام بدم پرسیدن؟ در جوابشون گفتم: من متاهلم، هم باید به امور منزل برسم هم باید کف پاهام که نافرم شدن را با فیزیوتراپی درمان کنم. بهم گفتن: نسخه پزشک بیاری بهت هفته‌ای دوبار سرویس میدیم.</span></p>
<p class="a" style="margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-weight: normal;"><a style="color: blue; text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">پاورقی:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;"><span lang="FA"> قبلا </span></span><span style="font-weight: normal; font-size: 12pt;"><a style="text-underline: single; text-decoration: none;" title="عکس کسیه‌های پامو نیگا " href="http://iranspecial.persiangig.com/image/mehrdad-zandi-dar-zemestan.jpg" target="_blank"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کیسه زباله را از روی کفش امتحان کرده بودم</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA"> و الان به این نتیجه رسیدم که استفاده از رو کارایی بیشتری داره. دوستان ویلچری اگه خواستید تو هوای سرد برید بیرون بی‌خجالت از کیسه استفاده کنید و حالشو ببرید، فقط یادتون باشه هوای توی کیسه‌های پاتونو تا ته خالی نکنید. </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/986/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامزد بازی</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/984</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/984#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 07:00:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج معلولین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[شاد زیستن]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[النگو]]></category>
		<category><![CDATA[توالت و حمام]]></category>
		<category><![CDATA[جهنم ایرانی‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جوک]]></category>
		<category><![CDATA[دفتر ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین عکاسی‌]]></category>
		<category><![CDATA[رفیق نیمه‌راه]]></category>
		<category><![CDATA[عقد و عروسی]]></category>
		<category><![CDATA[غدیر]]></category>
		<category><![CDATA[قربان]]></category>
		<category><![CDATA[قیر داغ]]></category>
		<category><![CDATA[قیف]]></category>
		<category><![CDATA[لوازم منزل]]></category>
		<category><![CDATA[محرم صفر]]></category>
		<category><![CDATA[نامزد بازی]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدی]]></category>
		<category><![CDATA[وفاداری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=984</guid>
		<description><![CDATA[بعد نامزدیمون، بهی، یا بهتره بگم نامزدم تقریبا هر چهار، پنج روز یه بار میآمد پیشم، اتفاقا یکی دو بار هم توالت و حمام رفتنم را دید. حرف‌هایی که خانواده‌ام با نامزدم میزدن در مورد وفاداریش و رفیق نیمه‌راه نبودنش و حمایت‌شون ازمون بود. ما هم اگه نامزد بازی برامون وقتی میگذاشت در مورد نوع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">بعد نامزدیمون، بهی، یا بهتره بگم نامزدم تقریبا هر چهار، پنج روز یه بار میآمد پیشم، اتفاقا یکی دو بار هم توالت و حمام رفتنم را دید. حرف‌هایی که خانواده‌ام با نامزدم میزدن در مورد وفاداریش و رفیق نیمه‌راه نبودنش و حمایت‌شون ازمون بود. ما هم اگه نامزد بازی برامون وقتی میگذاشت در مورد نوع و زمان عقد و عروسی و خرید و نوع لوازم منزل حرف میزدیم. نامزدم میگفت: بهتره عقدمون قبل محرم صفر باشه تا بتونم شب‌ها پیشت بمونم. اما من تردید و نگرانی زیادی داشتم و میگفتم: عقد باشه برای بعد محرم صفر تا بتونیم بعد آشنایی کامل تصمیم بگیریم. بالاخره قرار گذاشتیم که توی یکی از عید‌های قربان یا غدیر یه عقد ساده خودمونی با حضور دو خانواده بگیریم. پدرم مدارکمون را برد دفتر ازدواج، اونجا برامون پرونده تشکیل دادن و نامه دادن که بریم برای آزمایش خون و ادرار. آزمایشگاه رفتن‌مون مدام عقب میافتاد، یه‌روز نامزدم سرکار بود، یه‌روز من نمیتونستم برم بیرون، روزی که هردو آماده بودیم هوا بارانی بود. داستان ما شده بود حکایت اون جوک که میگه: یارو میره تو جهنم ایرانی‌ها میبینه همه نشستن دارن صفا میکنن و خبری از تنبیه با قیر داغ نیست، می‌پرسه: جریان چیه؟ میگن: اینجا یک روز قیر نیست، یک روز قیف نیست، یه روز قیر و قیف هست، سوخت نیست، روزی که سوخت هست کبریت نیست، روزی که همه‌چیز هست مامورش نیست!. عید قربان مطابق رسوماتی&#8230;..کلی پیاده شدم و دوتا النگو عیدی دادم به نامزدم. از روزی که با نامزدم آشنا شدم آسمان باهامون سر ناسازگاری گذاشته بود و مدام می‌بارید و ما را در آزمایشگاه رفتن همراهی نمیکرد، بالاخره دو روز قبل عید غدیر دل به باران زدیم و رفتیم آزمایش دادیم، خوشبختانه نتیجه‌اش مطابق میل ما بود. هنوز تو شوک عید قربان بودم که خوردم به عید غدیر، اینبار برای اینکه نامزدم بتونه روزهای آخر و لحظه‌های شاد با خانواده و با همکاران بودنش را ثبت کنه دوربین عکاسی‌ای را که تازه خریده بودم را بعنوان عیدی تقدیمش کردم. چون آزمایشگاه رفتن‌مون دیر شد، عقدمون عقب افتاد و این برای من که نگران و مردد بودم خوش‌شانسی بحساب میآمد، تا اینکه یک شب&#8230;&#8230;..ادامه دارد</span></p>
<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-weight: normal;"><a style="color: blue; text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">پیوست:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA"> در مراسم خواستگاری و نامزدی و بعدش والدین من و والدین نامزدم چند بار به نامزدم گفتن: تو باید تحت هر شرایطی تا آخرین لحظه عمرت با مهرداد باشی و اونو تنها نذاری. منم چند بار در جوابشون گفتم: من اصلا زندگی اجباری و تحت هر شرایطی را نمیخام. همیشه راه جدایی در زندگی با من برای هر دو طرف بازه.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/984/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامزد کنون</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/978</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/978#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Jan 2012 07:17:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج معلولین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[شاد زیستن]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[معلولین و معلولیت]]></category>
		<category><![CDATA[اسباب زندگی و منزل]]></category>
		<category><![CDATA[جهيزيه]]></category>
		<category><![CDATA[حلقه نشان]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[رانت خواری]]></category>
		<category><![CDATA[مخ زنون]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت مالی]]></category>
		<category><![CDATA[نامزد کنون]]></category>
		<category><![CDATA[نم‌نم باران]]></category>
		<category><![CDATA[پول ملی]]></category>
		<category><![CDATA[چای و شیرینی و میوه]]></category>
		<category><![CDATA[کابوس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=978</guid>
		<description><![CDATA[بعد خواستگاریه انتحاریه ما، چند روزی تو منزل بهی‌اینا مراسم مخ زنون بوده، بهی میگفت: تا وقتی منزل بودم همه‌چیز خوب بود، اما وقتی میرفتم سرکار و برمیگشتم، مخالفت‌ها شروع میشد. خانواده‌ی بهی بهش میگفتن: اینها که اینهمه از زندگی پسرشون بد تعریف کردن وای به زندگی واقعیش!! خلاصه، اونقدر بهی و خانواده‌اش رو مخ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">بعد خواستگاریه انتحاریه ما، چند روزی تو منزل بهی‌اینا مراسم مخ زنون بوده، بهی میگفت: تا وقتی منزل بودم همه‌چیز خوب بود، اما وقتی میرفتم سرکار و برمیگشتم، مخالفت‌ها شروع میشد. خانواده‌ی بهی بهش میگفتن: اینها که اینهمه از زندگی پسرشون بد تعریف کردن وای به زندگی واقعیش!! خلاصه، اونقدر بهی و خانواده‌اش رو مخ هم رژه میرن و میان تا بالآخره به نتیجه میرسن. بهی پیامک زد: برای اینکه بدانی نتیجه خواستگاریت چیه، زنگ بزن به داداشم. با ترس و لرز زنگ زدم، آخه ماشالله داداش بهی بزرگ مردیه که یه کشیده به کسی بزنه طرف برای همیشه میخوابه، بعد مقدمه چینی یجورایی که درست یادم نمیاد پرسیدم: اجازه میدین مجددا با خانواده بخدمت شما برسیم؟ هنوز، بفرمایید، خوشحال میشیم، قدمتون روی تخم چ&#8230;.گفتن داداش بهی تمام نشده بود که گفتم: پس با اجازه‌تون پنج‌شنبه ساعت‌پنج ما یک حلقه‌ هم بعنوان نشان میاریم که تقدیم کنیم. پنج‌شنبه بعد نهار و چای<a style="color: blue; text-underline: single; text-decoration: none;" title="عکس مهرداد زندی با لباس روز نامزدی" href="http://iranspecial.persiangig.com/image/akse-namzadi.JPG" target="_blank">،</a><span style="color: #000080;"><span style="color: #000000;"> </span><a style="text-underline: single; text-decoration: none;" title="عکس مهرداد زندی با لباس روز نامزدی" href="http://iranspecial.persiangig.com/image/akse-namzadi.JPG" target="_blank">لباس پوشیدم</a></span><span style="color: #000080;"> </span>و  </span><span style="font-weight: normal;"><a style="text-underline: single; text-decoration: none;" title="عکس هدیه هام" href="http://iranspecial.persiangig.com/image/hedyeh-tehrani.JPG" target="_blank"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">هدیه‌هایی را که خواهرهام</span></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA"> (</span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; color: #00b050; font-weight: normal;" lang="FA">خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده</span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">) زحمت خریدنشونو کشیده بودن را برداشتیم و ساعت سه از خانه خارج شدیم، باز به ترافیک خوردیم، خوشبختانه اینبار دیر نرسیدیم. هوا سرد بود و نم‌نم بارانی هم میبارید. جلوی درب منزل بهی‌اینا از ماشین آمدم روی ویلچر و وارد منزل‌شون شدیم. ابتدا با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. برای روشن و گرم شدن موتور مجلس، شوهر خواهر بهی گفت صلوات بفرستیم، منم یکم نمک ریختم و گفتم دومی و سومی را هم بفرستید تا بهتر بریم سر سخن دوست که خوش است. خطاب به خانواده‌ی عروس گفتم: همونطور که قبلا خدمت بهی خانم عرض کرده بودم، من </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">جهیزیه </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">نمیخوام، اسباب زندگی و منزل را خودم تهیه میکنم، البته من سرمایه دار نیستم، یه‌مقدار اندکی پس‌انداز دارم که در اختیار بهی خانم میذارم، خودش با اون هر کار دوست داشت بکنه، میتونه همه را طلا بگیره، میتونه وسیله‌ی منزل بگیره، میتونه عروسی بگیره، کلا مدیریت مالی دست عروس خانم باشه. وقتی همه‌چیز بخیر پیش رفت، با کسب اجازه از والدین بهی، مادرم چادر سفید را انداخت رو سر بهی و حلقه‌ی نشانمو دستش کرد. بعد من از خانواده‌ی بهی خواستم که اجازه بدن بهی بیاد منزل ما تا بیشتر با هم آشنا بشیم و در مورد همه‌چیز با هم صحبت کنیم. اینطوری بود که من نامزد کرده برگشتم خانه.ادامه دارد&#8230;&#8230;&#8230;</span><span style="font-weight: normal;"><a style="color: blue; text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"><br />
پاپوش:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA"> با این اوضاع که پول ملی داره مدام ارزشش را در برابر طلا و پول‌های خارجی ازدست میده، همه داریم روز به روز فقیرتر از قبل میشیم، در این میان هستند افراد خجسته‌ای که بجای رانت خواری، فیلشون یاد ازدواج و خریدن اسباب منزل میکنه و پیه کابوس ازدست دادن کل پس انداز و زیر بار وام رفتن را به تن شون میمالن.</span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">  </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/978/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تزریق سلول بنیادی برای درمان آسیب های نخاعی</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/975</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/975#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 06:06:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[اخبار ترميم نخاع]]></category>
		<category><![CDATA[تکنولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[معلولین و معلولیت]]></category>
		<category><![CDATA[بلاستوسیت]]></category>
		<category><![CDATA[تخمک]]></category>
		<category><![CDATA[رحم]]></category>
		<category><![CDATA[سلولهای بنیادی جنینی]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیوتراپی]]></category>
		<category><![CDATA[قطع نخاع]]></category>
		<category><![CDATA[لقاح]]></category>
		<category><![CDATA[نطفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=975</guid>
		<description><![CDATA[یک شرکت آمریکایی با دریافت مجوز درمان مبتلایان به قطع نخاع و آسیب‌های نخاعی با استفاده از سلولهای بنیادی جنینی، این روش درمانی را برای اولین بار در جهان بر روی انسان آغاز کرده. اداره امنیت مواد غذایی و دارویی آمریکا با صدور مجوز برای شرکت بیوتکنولوژی &#8220;گرون&#8221; امکان تزریق سلولهای نخاع پرورش یافته از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; text-kashida: 0%; margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">یک شرکت آمریکایی با دریافت مجوز درمان مبتلایان به قطع نخاع و آسیب‌های نخاعی با استفاده از سلولهای بنیادی جنینی، این روش درمانی را برای اولین بار در جهان بر روی انسان آغاز کرده. </span><span style="font-size: 12pt;"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">اداره امنیت مواد غذایی و دارویی آمریکا با صدور مجوز برای شرکت بیوتکنولوژی &#8220;گرون&#8221; امکان تزریق سلولهای نخاع پرورش یافته از سلولهای بنیادی جنینی ابتدا به ۱۰ فرد مبتلا به آسیب های نخاعی را فراهم کرده است. </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">&#8220;توماس اوکاما&#8221; رییس شرکت گرون که از مدت‌ها پیش به دنبال دریافت این مجوز است میگوید، قصد داریم ابتدا در آزمایشات خود، ریسک‌های درمانی سلولهای بنیادی جنینی انسان را منتفی کنیم. بدین منظور بیماران یک بار تزریق در محل آسیب دیده نخاع خود دریافت میکنند. </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">پژوهشگران امیدوارند که سلولهای تزریق شده باعث تحریک رشد اعصاب آسیب دیده بیماران شوند بطوریکه آنها حساسیت‌های حسی و حتی قدرت راه رفتن خویش را مجددا کسب کنند.</span><strong><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA"> </span></strong><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">آزمایشات بر روی حیوانات نیز نشان داده‌اند که سلولهای تزریق شده به محل آسیب، رشد کرده و فاکتورهای رشدی را تولید میکنند که قادرند بافت های آسیب دیده در اطراف خود را به سمت رشد تحریک کنند. این فاکتورهای رشد به عنوان همه کاره‌های سلولی قلمداد میشوند. پس از لقاح و رشد تخمک به بلا ستوسیت، در داخل آن توده‌ای از سلولهای بنیادی جنینی به وجود میآیند. </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">بلاستوسیت به سلولهای اولیه نطفه گفته میشود که طی ۴ تا ۷ روزه اول رشد از تخمک به رحم میروند و در آنجا ۷۰ تا ۱۰۰ سلول دارند. این سلولهای بنیادی میتوانند به هر نوع سلول بدن انسان رشد کنند. دانشمندان توانستند در آزمایشات بر روی حیوانات سلولهای بنیادی را به سلول های قلب، کبد، خون و اعصاب تبدیل کنند، شرط این است که سلولهای بنیادی جنینی، فاکتورهای رشدی مناسب را دریافت کرده باشند. </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">اوکارما در عین حال انتظارات زیاد از این روش درمانی را محدود کرده و میگوید، منظور این نیست که ما راه رفتن را برای فرد مبتلا به آسیب های نخاعی از امروز به فردا ممکن کنیم بلکه هدف ما بهبود توانایی حرکت در این افراد است که این توانایی را میتوان از طریق فیزیوتراپی توسعه داد. </span><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">رییس شرکت گرون همچنین با نامناسب دانستن این روش درمانی برای افرادی که از مدت ها پیش مبتلا به قطع نخاع هستند تاکید کرد. </span></span><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://www.pezeshki.net/fa/content/view/988/87/" target="_blank"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;" lang="AR-SA">منبع</span></a></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; text-kashida: 0%; margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><a style="color: blue; text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">ته‌بندی:</span></strong></a><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; color: black;"><span style="font-size: 12pt;" lang="FA"> هفته گذشته چند روز وبلاگ مشکل سرور داشت و بجای بالاآمدن، جان‌بالآ میاورد. خرابی وبلاگ موجب شد من تنبلی کنم و ادامه‌ی داستان خواستگاری را ننویسم، ادامه‌ی داستان را هفته‌ی بعد بخوانید.</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/975/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماجرای روز خواستگاری</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/965</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/965#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Dec 2011 07:19:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج معلولین]]></category>
		<category><![CDATA[جنسی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[شاد زیستن]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[لينك]]></category>
		<category><![CDATA[معلولین و معلولیت]]></category>
		<category><![CDATA[14سکه]]></category>
		<category><![CDATA[بحث داغ]]></category>
		<category><![CDATA[برق منطقه]]></category>
		<category><![CDATA[ترافیک]]></category>
		<category><![CDATA[تعارف]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[عروس]]></category>
		<category><![CDATA[عقده]]></category>
		<category><![CDATA[فیوز]]></category>
		<category><![CDATA[مسائل]]></category>
		<category><![CDATA[مهریه]]></category>
		<category><![CDATA[میل و توانایی جنسی]]></category>
		<category><![CDATA[چراغ قوه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=965</guid>
		<description><![CDATA[بفرموده، زنگ زدم به موبایل برادره بهی، بعد تیکه پاره کردن تعارف‌های متداول، پرسیدم: اجازه هست به میمنت و مبارکی بخدمت‌تون برسیم؟ برادره بهی گفت: تشریف بیارین، قدمتون روی تخم چشم‌. قرار خواستگاری شد پنج‌شنبه ساعت‌پنج. ما ساعت سه حرکت کردیم اما چون با مسیر آشنا نبودیم به ترافیک خوردیم، یه‌مقدار متنابهی هم توی محل‌شون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="a" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">بفرموده، زنگ زدم به موبایل برادره بهی، بعد تیکه پاره کردن تعارف‌های متداول، پرسیدم: اجازه هست به میمنت و مبارکی بخدمت‌تون برسیم؟ برادره بهی گفت: تشریف بیارین، قدمتون روی تخم چشم‌. قرار خواستگاری شد پنج‌شنبه ساعت‌پنج. ما ساعت سه حرکت کردیم اما چون با مسیر آشنا نبودیم به ترافیک خوردیم، یه‌مقدار متنابهی هم توی محل‌شون گیج خوردیم اما بالاخره ساعت شش رسیدیم منزل بهی‌اینا. طبق معمول تمام این مجالس اول همه چیز سرد بود، نم‌نم یخ‌ها آب شد، خانواده‌ی بهی از عروس و کمالاتش تعریف میکردن، من و خانواده‌ام هم از محدودیت‌ها و ضعف‌ها و عیب‌ها و ایرادهام می‌گفتیم. مثلا من گفتم: به دلیل سرما و برف و باران من تمام زمستان را از خانه خارج نمیشم و این موجب میشه بعضی وقت‌ها ایرادگیر و بی‌اعصاب بشم‌. خانواده‌ام مطابق اونچه که قدیم‌ها از درون پرونده‌های پزشکیم متوجه شده بودن سر بسته گفتن: پسر ما <a style="text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir/archives/95" target="_blank">میل و توانایی جنسی</a> نداره و بچه دار نمیشه. من گفتم: به‌دلیل اینکه من معلول هستم و هر زنی هر زمانی میتونه قانونی ازم جدا بشه، به همین دلیل من مهریه بیشتر از ۱۴سکه به هیچ کس نمیدم. در نهایت گفتم: چند نکته مهم هم هست که باید خصوصی به بهی بگم؟ با بهی رفتیم تو اطاق خوابشون، گفتم: من مادر و پرستار نمیخام، باید با هم دوست باشیم و همیشه در هر موردی حرف بزنیم تا دلخوری‌های کوچیک تبدیل به عقده‌های بزرگ نشه، و&#8230;&#8230;، داشتم می‌گفتم: طبیعیه که خانواده‌ام از <a style="text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir/archives/193" target="_blank">مسائل جنسی من</a> خبر نداشته باشند، از روز اول بهت گفتم من فوری بچه میخام، این یعنی من‌هم مثل همه‌ی مردها میتونم&#8230;&#8230;.، تازه داشت این بحث داغ گل مینداخت که داداش‌های بهی با چراغ قوه ریختن تو اطاق، آخه داغیه بحث موجب سوختن فیوزه برق منطقه و رفتن برق شده بود. اینجا ما هم خدا حافظی کردیم و برگشتیم منزل. وقتی رسیدیم منزل، بهی پیامک داد که: خانواده‌ام وقتی اومده بودن منزل‌تون تقریبا راضی به ازدواج‌مون شده بودن اما با حرف‌هاتون در این مجلس، همه مخالف شدن.  ادامه دارد&#8230;&#8230;.</span></p>
<p class="a" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-weight: normal;"><a style="text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir" target="_blank"><strong><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">پایانه:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;"><span lang="FA"> ما تمام سختی‌های زندگی با یک فرد قطع نخاع را بارها شدیدتر از اونچه که هست بیان کردیم تا طرف مقابلمون با آگاهی تصمیم بگیره. طبق مثلی معروف: ما همه چیز را به مرگ گرفتیم که تب رضایت‌بخش باشه.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif; font-size: 12pt;"><a style="text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://rehab.blogfa.com/post-204.aspx" target="_blank"><br />
<span lang="AR-SA">مسایل جنسی پس از آسیب نخاع</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/965/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در راه ازدواج</title>
		<link>http://iran.special.ir/archives/962</link>
		<comments>http://iran.special.ir/archives/962#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Dec 2011 06:47:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهرداد زندی</dc:creator>
				<category><![CDATA[احوالات من]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج معلولین]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه‌]]></category>
		<category><![CDATA[تکنولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[صدا و سیما]]></category>
		<category><![CDATA[عقیده‌]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[معلولین و معلولیت]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیر مثبت گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[توالت]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[حمام]]></category>
		<category><![CDATA[زیرکانه‌‌ و کارآمدترین حیله‌]]></category>
		<category><![CDATA[صداقت]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا نوری‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[ماکت]]></category>
		<category><![CDATA[همراه]]></category>
		<category><![CDATA[هواپیمای جاسوسی RQ 170 آمریکایی]]></category>
		<category><![CDATA[ژورنالیست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://iran.special.ir/?p=962</guid>
		<description><![CDATA[همونطور که خواسته بودم، بهی خانواده‌اش‌رو راضی کرد که اول بیان وضعیت من و خانواده‌ام را ببینند بعد تصمیم بگیرند. با هماهنگی‌های لازمه، والدین بهی با دو برادرش آمدن منزل‌مون و من را روی ویلچر کنار تخت بیمارستانیم دیدن. (زیرکانه‌‌ و کارآمدترین حیله‌ برای تاثیر مثبت گذاشتن روی دیگران صداقته) من و خانواده‌ام با صداقت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">همونطور که خواسته بودم، بهی خانواده‌اش‌رو راضی کرد که اول بیان وضعیت من و خانواده‌ام را ببینند بعد تصمیم بگیرند. </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="FA">با هماهنگی‌های لازمه، </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">والدین بهی با دو برادرش آمدن منزل‌مون و من را روی ویلچر کنار تخت بیمارستانیم دیدن. </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; color: #33cc33; font-weight: normal;" lang="AR-SA">(زیرکانه‌‌ و کارآمدترین حیله‌ برای تاثیر مثبت گذاشتن روی دیگران صداقته) </span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">من و خانواده‌ام با صداقت کامل همه چیز را به والدین بهی گفتیم: از بالا و پایین زندگیم، از روزهای سخت گذشته، از روحیه و اخلاق و رفتارم، از حقوق و محل سکونتم، از حمام و توالت رفتنم و&#8230;. بعد دو ساعت گفتگو و مطرح شدن دغدغه‌های طرفین، مجلس به پایان رسید و خانواده‌ی بهی رفتند تا پس از فکر و سبک و سنگین کردن شرایط تصمیم بگیرند. چند روز بعدش یکی از همسایه‌ها به پدرم گفته بود: آقا زندی آمده بودن تحقیق! خبریه؟ پدرم در جواب گفته بوده: به یاریه خدا پسر بزرگم میخاد ازدواج کنه. القصه، چند روز بعد در یک فقره پیامک بهی نوشته بود: این شماره‌ی همراه داداش بزرگمه که با والدینم به‌خدمت‌تون رسیدن، زنگ بزن ببین نتیجه چیه؟ ادامه دارد&#8230;&#8230;.</span></p>
<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-weight: normal;"><a style="color: blue; text-underline: single; text-decoration: none;" href="http://iran.special.ir/"><strong><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">پسینه:</span></strong></a></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;"><span lang="AR-SA"> علیرضا نوری‌زاده که خودشو بجای داستان و دروغ پرداز یه ژورنالیست حرفه‌ای </span>معرفی میکنه،<span lang="AR-SA"> میگفت: هواپیمای جاسوسی </span></span><span style="font-size: 12pt;" dir="ltr">RQ 170</span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA"> آمریکایی را ایرانی‌ها با جنگ الکترونیک به زمین ننشاندن، اونچه که در تلویزیون نمایش داده شد فقط یه ماکت بود.</span></p>
<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA"><strong>من میگم:</strong> دم اون ایرانی‌های باغیرت گرم که تونستن ماکت هواپیمای فوق سری آمریکایی را طوری بسازن که کارشناسان در وزارت دفاع و سازمان جاسوسی آمریکا نتونستن متوجه تقلبی بودنش بشن و رییس جمهورشون را دستمال بدست فرستادن برای پس گرفتنش.</span></p>
<p class="a" style="margin-top: 0; margin-bottom: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma,sans-serif; font-weight: normal;" lang="AR-SA">حالا شما پیدا کنید: نفهم و بیشعور را و صد رحمت بفرستید به هوش خر.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://iran.special.ir/archives/962/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk
Database Caching using disk
Object Caching 0/0 objects using disk

Served from: iran.special.ir @ 2012-02-22 23:40:31 -->
