مفاهیم مثبت

همیشه از همه خواستم با مفاهیم مثبت با امیرفرهاد حرف بزنن. مثلا: من اتل متل توتوله را اونجوری که همه میخونن اصلا قبول ندارم، و من اینطوری برای پسرم میخونمش: اتل متل توتوله، خانم گاوه چه جوره؟ سیاه و سفیده، شاخ بزرگی داره، دم درازی داره، شیکم گنده داره. اتل متل توتوله، خانم گاوه چه جوره؟ مهربون و تمیزه، با ادب و عزیزه، شیر مقوی داره. اتل متل توتوله، شیر گاوه چه جوره؟ مقوی و لذیذه، هرکی بخوره عزیزه، شیر برا همه خوبه، هرکی بخوره زود بزرگ میشه، مردمیشه، قوی میشه، زرنگ میشه، با هوش میشه‌، تو مدرسه شاگرد اول میشه، حافظ قرآن میشه،……… و هرچیز خوبی که بخوام به امیرفرهاد یاد بدم در همین قالب توی شعر اتل متل توتوله، خانم گاوه چه جوره؟ می‌گنجانم چون حافظه‌ام وحشتناک خرابه هیچ وقت نمیتونم این اتل متل توتوله‌ی من درآوردیم را یک‌جور برای امیرفرهاد بخونم، و بنظرم این خودش یه حسنه که بچه هردفعه شعر را به شکلی جدید بشنوه، چون باعث میشه مرتب مغزش درحال تجزیه و تحلیل شعر باشه که کجاش عوض شد و چطوری شد.
پیآمد:
نزدیک محلمون پنجشنبه بازار برقراره. برای خرید رفتم اونجا ولی چیزی که میخواستم نبود بجاش یه عروسک دستکشی کلاغ سیاه برای امیرفرهاد خریدم. تو راه بازگشت به خانه یه اتل متل برای عروسکه ساختم: اتل متل کلاغه، کلاغه تویه باغه. کلاغه قارقار میکنه، همه را خبر دار میکنه. اتل متل توتوله کار کلاغه زشته، کلاغه فضولی میکنه، هرکسی هرکاری کنه کلاغه قارش میکنه، کلاغه جارش میکنه، همه را خبر دار میکنه. اتل متل توتوله فضولی کاری‌خیلی زشته، هرکسی که فضولی کنه هیچ کس اونو دوست نداره و …………

جالبه ببینید: خودروی جدید ویژه معلولین

بازدیدها: 52

یکسال با امیرفرهاد

یازده شهریور فرزندمان یکساله شد. به شکر خدای بزرگ و بخشنده و مهربان از سال گذشته‌ که امیرفرهاد همراه ما شده تمام لحظه‌های ما را بسیار شیرین و لذت‌بخش کرده. از چند روز قبل تولدش روی عکس‌هاش کار می‌کردم تا بهترین‌ها را انتخاب و تبدیل به فتوکلیپ کنم. هرشب که میرفتیم منزل پدرم یه قسمت از فتوکلیپ را می‌بردم و باهم میدیدیم. یازدهم هم رفتیم منزل پدرم و قسمت خانوادگی فتوکلیپ یکسال حضور امیرفرهاد در کنارمان را دیدیم و دست زدیم و تولد مبارک گفتیم و خندیدیم، ولی چیزی بنام کیک و جشن تولد نداشتیم، اما خانواده لطف کردن و منو بیشتر از پیش مدیون الطاف بی‌دریغشون کردن و هدایا‌یی به امیرفرهاد دادن. در این میان هدایایی که مادربزرگی مهربان از طرف نوه‌ی کوچولوی نازنازی ۹ماهه‌اش از خارجه برای امیرفرهاد فرستاده بود نیز به دستمان رسید و موجب سپاس‌گزاری همه شد (بحران ازدواج موجب شده نینی کوچولو بفکر آینده‌اش باشه). من قبلا تاکید کرده بودم هدیه کوچک باشه اما باز بزرگش کردن تا من هرچه بیشتر زیر بار سنگین محبتشون متحمل فشار بشم. این روزها امیرفرهاد همش دوستداره دستش را بگیرن و راه‌بره، و یا خودش کنار میزجلوی مبل به‌ایسته و با دست بزنه به پهلوی هرچیزی که روی میزه و اونو دور خودش بچرخونه. امیرفرهاد دو روز قبل تولدش شروع کرد به رگباری گفتنه: بابابابابا. از روز تولدش رگباری میگه: ماماماماما. شکر خدا امیرفرهاد بسیار باهوشه. من روزی چند بار بهش میگم: تو باید بری مدرسه درس بخونی شاگرد اول بشی، بری دانشگاه، درس بخونی نفر اول دانشگاه بشی، دکتر امیرفرهاد زندی حافظ کل قرآن بشی، دوا و درمون بابا بشی، بابارو ببری بیمارستان آمپول بزنی خوبش کنی. خانواده میگفتن: نه، تا اون موقع دیگه بابای امیرفرهاد خوب شده. من بهشون گفتم: نگید نه، درست شما دوست دارید من زود خوب بشم، ولی نه گفتن شما بار مثبتی نداره. بهتره از الان امیرفرهاد با انگیزه و هدفی بزرگ، بزرگ بشه، پس بگید: بله امیرفرهاد خوب درس میخونه و دکتر میشه تا باباشو خوب کنه.

پسآمد: از وقتی که امیرفرهاد جنینی ۴ماهه بوده تا حالا هر روز قرآن با صدای بلند گوش‌دادیم. همیشه که قرآن شروع میشه سریع میخنده و توجه‌ش کاملا جلب میشه. امیدوارم بتونیم امیرفرهاد را طوری تربیت کنیم که موجب رضایت خدا و خلق باشه.

بازدیدها: 58

دوباره عینک

اولین‌بار ۱۷سالم بود که عینک دوستم را امتحانی زدم و دیدم چند متر دورترم چقدر روشن و شفاف بوده و من مات می‌دیدمش. اولین بار که عینک زدم و رفتم مدرسه مدل موهام را هم عوض کرده بودم، وقتی دوستام را دیدم رفتم جلو باهاشون دست دادم و نشستم کنارشون. بعد چند دقیقه که باهاشون حرف زدم، دوستم گفت: تازه الان که صدات را شنیدم شناختمت، چقدر عوض شدی!! اصلا نشناختمت!! با خودم گفتم این دیونه کیه که اومد باهمون دست داد و نشست کنارمون!؟

در سالهای نخاعی بودن از روی تخت و در حالت دراز کش و خوابیده با عینک تلویزیون دیدن خیلی سخت بود، چون همیشه اون دسته‌ی عینک که طرف تلویزیون بود می‌موند بین گوش و تشک و حسابی پشت گوش را اذیت میکرد. یه روز اتفاقی عینک داداشم از محل اتصال دسته به قاب شکست، اون عینک دیگه قابل استفاده برای داداشم نبود اما انگار برای من مناسب سازی کرده بودنش. داداشم عینک سالم منو برد عینک سازی و گفته بود که لنزهای این عینک سالم را بنداز روی این عینک شکسته. آقای عینک ساز گفته بوده: آقا مطمئنی اشتباه نمیگی!؟ داداشم گفته بوده: نه که اشتباه نمیگم. داداشم به عینک سازه میگه: صاحب این عینک یه گوش نداره، برای همین همیشه یکی از دسته‌های عینک‌هاش را از بیخ میشکنه. با عینک داستانها داشتیم تا اینکه بآلآخره در اردیبهشت۱۳۸۶ با یار همیشگیم: برادر عزیزتر از جانم رفتم و عمل اصلاح دید را انجام دادم تا از شر عینک خلاص بشم. از عوارض فوری عمل اصلاح دید میتونم به مگس ‌پران شدن چشمم اشاره کنم. یکی دو سال بعد عمل احساس میکردم چشمم نمیتونه سریع روی سوژه‌های دور و نزدیک تمرکز کنه. آخرین عکسم با عینک طبی که قبل از عمل چشم گرفته شده.

چند روز پیش رفته بودیم چندتا خانه اونورتر، منزل پدر بزرگوارم، پدرم گفت: بیا این را بخوان ببین چی نوشته. به شوخی گفتم: این خیلی ریز نوشته و خوندنش برام سخته، عینک پیر چشمیت را بده بزنم راحت بخونمش. پدرم عینکش را داد و من اونو زدم به چشمم، اینجا بود که نوشته‌های ریز و تار و ناخوانا جلوی چشمم پر رنگ و روشن و خوانا و واضح شدن و این یعنی اینکه من رسما پیر و سالمند شدم.

پاپوش: شخصی دلسوز و مهربان داره برای تنها دختر سالمه یه خانواده‌ی معلول جهیزیه جمع میکنه‌، هرکسی تمایل به کمک داره حتی به میزان بسیار اندک، پیام بده تا راه انتقال کمک را عرض کنم.

نقش امگا ۳ در سلامت افراد مسن

هرم غذایی مناسب سالمندان

بازدیدها: 32

مهر

تابستان هم گذشت, به سرعت برق و باد, مثل بقیه ی عمر پاییز و اول مهر شده و مدرسه ها باز شدن مبارک اونهایی باشه که مدرسه رفتن را دوست دارن من که هیچ وقت مدرسه رفتن را دوست نداشتم چون اصلا نمیدانستم چرا باید وقت خودم را به سیخ و میخ نشستن سر کلاس بگذرنم صبح با زور از خواب ناز بلند میشدم و با اجبار میرفتم مدرسه انگار دارم میرم زندان و شکنجه گاه همینطور هم بود, چون اصلا تکلیف انجام نمیدادم معلم ها هم تمام مشکلات خود را با تنبیه امثال من حل میکردند یه بار به دلیل برف بازی اونقدر چوب خوردم که انگشت دستم در رفت از مدرسه که خلاص میشدیم انگاری بال در میاوردیم اونقدر تو کوچه بازی میکردیم تا شب پدرم با پس گردنی می بردمان خانه اول مهر با عزا میرفتیم مدرسه تا شاید یه روزی اول تابستان بشه و از دست معلم ها و شر درس و مدرسه خلاص بشیم من هنوز هم شب ها خواب مدرسه رفتنم را می بینم از بخت نا مراد سنبه ی خانواده پر زور شده که دوباره من را بفرستند مدرسه من طی ۱۱ سال گذشته در مقابل این خواست نامشروع خانواده مقاومت کردم امیدوارم که باز هم بتوانم مقاومت کنم.
پاپوش: این آدرس بخش فارسی رادیو ژاپن است, میتونید به برنامه های اونها گوش بدید. برنامه ی برگ سبزش هر هفته مسابقه و جایزه هم داره , امتحانش ضرر نداره , جایزشون حتمی است.

اگر کسی را طالب ماهیگیری میشناختید خبرش بدید وبلاگ زیر را تازه راه انداختم


ماهیگیری

بازدیدها: 1579