توصیف یک مکان

رامبد جوان در برنامه‌ خندوانه از برخی مهمان‌ها می‌خواهد که: مکان و یا موقعیتی را تعریف کنند تا حاضرین با چشم بسته اون موقعیت را در ذهن خود مجسم کنند. من همیشه برای این سوال این سودا را در سر داشتم: یک ویلای مجلل برای زندگی، هوای آنجا همواره نه گرم است و نه سرد. درب ورودی ویلا، روبه حیاطی است پر از درخت‌های میوه‌ با انواع میوه رنگارنگ که بسیار لذیذ می‌نمایند و همه در دسترس هستند. ویلا بسیار بزرگ و بی‌انتها است. در بدو ورود خدمه‌ی پریسای ویلا به خوش‌آمد گویی و استقبال می‌آیند. داخل ساختمان بسیار بزرگتر از تصور است، همه جا مملو از برترین وسایل آسایش و راحتی است، فرش‌ها همه از ابریشم خالص و به نرمی پر، ظروف همه زرین و سیمین و بلورین. مبل‌ها به نرمی و لطافت پر، دیوار‌ها همه تابلوهایی با نقش‌هایی بی‌بدیل هستند. هوای داخل ساختمان مثل هوای بیرون بسیار فرحبخش و نشاط آور است. به سقف که نگاه میکنی انگار تا انتهای آسمان قابل رویت است. اتاق‌ها همه بی‌انتها می‌نمایند‌. به هر اتاق‌ که وارد شوی، هرچه که اراده کنی، بی‌نهایت از بهترین‌ها را میابی. اتاق لباس مملو است از مجموعه‌ای کامل از بهترین لباس‌های حریر و زربفت. برای هر لباس مجموعه کامل کیف و کفش و کمربند و ساعت و انگشتر و گردنبند و …….. موجود است، همه از طلای ناب و الماس نشان با تنوع بی‌پایان. داخل آشپزخانه، بهترین سرآشپزها آماده هستند، همه نوع خوردنی، که موجود بوده، مهیا است، سیر شدن از خوراکی‌ها و شراب‌هایی که مزه آنها در نهایت لذیذی است، معنی ندارد. از پنجره منظره‌ی بیرون بی‌نظیر است: از درون هر خانه و ویلا صدای بزم و شادی و دود مطبخ بلند است، اما رنجشی بر کسی حاصل نمی‌شود. شاخ و برگ درختان بلند و زیبا و پرمحصول با میوه‌های جاویدان که بر شاخ‌سارانشان مرغان زیبا و خوش آوا، آوازه خوانی می‌کنند نمایانند. در آسمان بی‌شمار پرنده درحال پرواز است، کافیست اراده شود تا به سبکی پرواز یک پر، پرواز در آسمان صورت گیرد. رودهایی نمایانند، رودی ژرف و آرام با آبی زلال که تا ژرفای آن کاملا نمایان است. رفتن درون آب به سادگی پرواز است. درون آب پر از ماهی‌های رنگارنگ و زیبا است. هرگاه اراده شود گفتگو با مردمان و مرغ‌ها و ماهی‌ها و درخت‌ها و کلیه موجودات ممکن است.شما هم یک مکان را توصیف کنید

پایانه: من امکانات اون ویلا و آب و هوای اونجا را براتون تعرف کردم، شما هم بگید این ویلا کجا میتونه باشه؟

مطلب بالا الهام گرفته از این مطلب بود کلیک کنید تا اصل مطلب را بخوانید

ماه عسل

تاحالا چند بار از رادیوها و تلویزیون‌های  BBC-VOA-MANOTO-RADYO FARDA  با من تماس گرفتن و روی ایر و زیر ایر در مورد معلولین و در مورد وبلاگم باهام حرف زدن. من موندم!! چرا!؟ تیم ماه عسل و احسان علیخانی با من تماس نمیگیره!؟ شاید چون میدونن نمیتونم برنامه‌اشون را کامل ببینم، اونها هم منو اصلا نمیبینند. خوب با ندیدن من، چیزی که از من کم نمیشه. با ندیدن من گریه و اشک و آه و ناله و شیون و واویلای برنامه خودشون کم میشه. همسرم میگه بیا ثبت نام کن تا ما هم بریم ماه عسل. میگم: کجا دوستداری بریم؟ شمال یا مشهد؟ ثبت نام نمیخواد، پول میخواد بریم بلیط بگیریم و بریم. 

پسآمد: برای اینکه لج ماه عسل را دربیارم یه کلیپ ۱۹ ثانیه‌ای درست کردم و فرستادم براشون، شما هم اگه دوستداشتید میتونید با حجم ۵ مگابایت دانلودش کنید و ببینیدش.

زنگ زدن منزل و گفتن: تلویزیون BBCداره مطلبامیرفرهاد وبلاگت را میخونه

من و عوامل استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل

نخستین جراحی پیوند سَر انسان در چین!+ تصاویر

حیا کن، رها کن

چند سالیه از واژه فاخر در نقد و برسی فیلم و سریال‌ها استفاده میشه.

در فرهنگ واژگان چنین معنی‌ای برای فاخر آورده شده:

بهترین از هر چیز، گرانمایه ، پرقیمت، گرانبها، نفیس، باشکوه، عالی، فخرکننده. حالا متضاد فاخر چی میشه…..؟؟

پاسخ این سوال را با ذکر دو نمونه عرض میکنم:

بنظر من خندوانه یک سریال فاخر بود. و سریال‌های اخیر مهران مدیری: درحاشیه یک و دو، عطسه و …. نمونه‌های متضاد فاخر یک برنامه‌ی تلویزیونی بودند.   

پیآمد: در بین اهالی فوتبال شعاری پرکاربرد وجود دارد: (حیا کن، رها کن) که کاربردی دوگانه دارد، بنظر من استفاده از این شعار برای ساخت سریال‌هایی مثل: درحاشیه یک و دو، عطسه و …. ، کاملا سازنده و فاخرانه و لازم است.

سیسمونی

هوا خیلی گرمه
ایشالله خدا به همه‌ی کسانی بچه میخواهند، فرزندی سالم و صالح ببخشد.

اونطور که دکتر گفته، انشاالله بسلامتی حدود یه ماه دیگه پسرم دنیا میآد.

سیسمونی بچه را خودمون تهیه کردیم.

خواهرخانمم با همسرم رفتن مولوی پرده برای اتاق بچه بخرن که دیده بودن طبقه‌ی زیرزمین پرده فورش‌ها بورس سیسمونی و لباس و تمام وسایل نوزاده و قیمت‌هاش هم بسیار ارزان‌تر از همه‌جاست، پس همه‌ی وسایل بچه را از اونجا خریدن.

برای پسرم از این تخت و تشک و کمد و ویترین و ساعت خریدیم. البته من زنگ زدم کارخانه و مستقیم از کارخانه برام آوردن، برای همین قیمتش ۲۰۰هزار تومان ارزان‌تر تمام شد. ماشاالله پسرم روزی داره.

پاورقی: خوشبختانه دوستانه بسیار فهیم و دلسوز نخاعی با پیام‌هاشون در مورد مطلب قبل: طب سوزنی و درمان آسیب نخاعی، تصمیم گیری برای درمان با این روش را برای خوانندگان راحت نمودند.
اگر اهل موسقی بیکلام (گیتار فلامینکو) هستید، حتما آلبوم‌های:

( Armik آرمیکشاهین و سپهر Shahin &Sepehr) را دانلود کنید و از آهنگ‌های زیبا و آشناشون لذت ببرید.

خیلی از این آهنگ ها را از رادیو و تلویزیون شنیدید.

سالی که گذشت

هفته‌ی پیش عرض کردم که، هنوز یک‌سال نشده باهمسرم زیر یک سقف زندگی میکنیم، امروز باید عرض کنم که، سال پیش در همین هفته‌ی آخر سال بود که من و همسرم از خانواده‌هامون جدا شدیم و به لطف خانوداه‌هامون زندگی مشترک زیر یک سقف را آغاز کردیم. سال جاری یا بقول دری زبان‌ها، سال روان برامون اتفاق‌های جالب و شیرین و خوشایند داشت: اول سالی با کلی تعجب همسایه‌مون را در اولین عید دیدنی متاهلی منزل پدر خانمم دیدم، تازه اون که خوب بود، چون تعجب آورترین کمد‌ دیواری دنیا را در منزل پدر خانمم دیدم. یه پیشنهاد انقلابی در کمال هوشمندی برای هدفمندی یارانه‌ها به ذهن و زبانم آمد. از اخلاق و رفتار متاهلی خودم گفتم. یه افسانه‌ای محلی در مورد رعد و برق شنیدم. من و همسرم بجای پارک و سینما و رستوران رفتیم خونه‌ی بابام. کلی بکن و نکن کردم. برای مهمونی افطاری که دعوت بودیم کلی ویلچر رانی کردم. پدرم نتیجه‌ی۲۰سال معلول داریش را دید. نتیجه‌ی آبرو جمع کردنم تو خدمت سربازی را دیدم. با خانواده همسرم رفتیم مسافرت و سفرنامه (۱) و سفرنامه (۲) را نوشتم. از درگیری و مزاحمت نسیم خانم گفتم. یه جوان را دوچار تحولات کردم. صحنه‌ی سخیف و مستهجنی که در یک سریال بود را فاش کردم. به رابطه‌ی ژنتیکی ایرانی‌ها و آلمان‌ها پی بردم. فهمیدم چگونه روی ویلچر بنشینیم بهتره. راهنمای ازدواج با معلول قطع نخاع شدم. برادر داماد بودن را تجربه کردم. برای کسانی که میخوان ازدواج کنند آگهی ازدواج و همسریابی دادم. برای رفع سرماخوردگیم خود درمانی کردم. برای گرامیداشت روز جهانی معلولین رفتیم برج میلاد. پیشنهاد برگزاری مسابقه‌ معلول خوشبخت کیست؟ را دادم. خبر ساخته شدن میکروکامپیوتری برای گام برداشتن و واکر ویژه بیماران ضایعه نخاعی  را شنیدم. نکاتی پیرامون رفتار با کسی که آسیب نخاعی دیده را خواندم. باز هم خبرهایی از درمان با سلول‌های بنیادی شنیدیم. بهترین خبر از بهترین شیوه‌ی ترمیم نخاع را شنیدیم. فتنه‌ی اقتصادی را افشا کردم. دوباره به عینک نیاز پیدا کردم. فراموش‌کاریم موجب شد فکر کنم  پدر نشده سالمند شدم. پیش درآمد فصلی تازه در زندگیمون را گفتم. کمی به عقب رفتم و پس درآمد فصلی تازه را گفتم. داداشم نازنینم منو وارد بهترین کسب و کار برای معلولان کرد. و دست آخر گفتم که من مردی از جنس……. هستم.
پسینه:
 یک سال دیگه از سالهای باقی مانده‌ی عمرمون کم شد و به سن‌مون اضافه شد. آرزو میکنم سال آتی برای همه پر از خیر و برکت باشه و ایشالله همه دست کنید تو طلا و جواهر. ایشالله در سال جدید وارد مرحله‌ای جدید خواهم شد.  

سریال بدبختی

داشتیم سریال دیوار را نگاه میکردیم که فیلم رسید به صحنه‌ی سخیف و مستهجن پختن کباب کوبیده، همسرم بهم گفت: دوست داری یه روز بریم بیرون باهم کباب بخوریم؟ گفتم: با این وضع تورم و گرانی که افراد حرام لقمه برای ملت بوجود آوردن، تا ما بخواهیم بریم بیرون و کباب بخوریم، کباب میشه سیخی صدهزار تومن، اونوقت باید کل حقوقمون را بدیم دو پرس کباب بخوریم. به همسرم گفتم: دلم میخواد به عوامل این بدبختی‌ها فحش بدم، اما متاسفانه هنوز دشنامی لایق و شایسته برا‌شون ساخته نشده، (اینهم قابل توجه فرهنگستان ادب فارسی باشه). احتمالا خیلی طول نخواهد کشید که کباب خوردن برای ما رویایی بشه مثل بستنی با پودر طلا بالای برج میلاد. البته این‌ها برای ما رویاست نه برای مفسدان اقتصادی و وابستگان بعضی‌ها که از انواع حمایت و رانت و وام‌های کلان بهره میبرند و روزانه برای مردم بحران و چالش مالی ایجاد میکنند و از جان و مال مردم مثل زالو ارتزاق میکنند و انواع اتومبیل لوکس نیم‌میلیون دلاری سوار میشن.
ته‌بندی: سازمان حمایت از مصرف کنندگان اعلام کرد: کارخانه‌های خودروسازی حق دارند قیمت محصولات‌شون را بیست تا سی‌درصد افزایش بدن، یکی نبود بهشون بگه: مگه حقوق ملت بالا رفت که قیمت‌ها را بالا بردین

به وبلاگ دوست نخاعی‌مون برید و با یک کیلک حمایتش کنید

فرکانس جدید شبکهtv persia در ماهواره هاتبرد 

۱۱۱۷۹/H/27500

۱۲۵۵۸/v/27500

اخلاق و رفتار متاهلی

یکی از دیدنی‌ترین سریال‌های تلویزیون که بعد بارها پخش هنوز هم جذابه پاورچینه. ورود داود برره این سریال را کمدی‌‌تر و بسیار آموزنده کرد. یادتون هست فرهاد برره و و پدرزنش آقای مهتابی بخاطر چولنبه بازی‌های آقا داود چه حال و روزی داشتن؟. من تو خانواده‌ی همسرم چلنبه‌ای محبوب همه هستم. مادرهمسرم تو روم و پشت سرم اونقدر حرف‌های خوب تو مایه‌های قربون صدقه‌ی شدید نثارم میکنه که نگو و نپرس. پدر همسرم اونقدر طرفدار و حامیمه که انگار من فرزندشم نه همسرم. خواهر خانمم منو در حد داداش‌هاش دوست داره و از ماندن در منزل ما سیر و خسته نمیشه. برای برادرهای همسرم هم چیزی کمتر از رفیق فابریک نیستم. همه‌ی اینها نتیجه حسن برخوردم با همسرم و خانواده‌اش و البته تعریف‌های همسرم از حسن خلق منه. یادم رفت بگم که همسرم دیوانه‌وار که نه عاقلانه‌وار بسیار شدید که به همون دیوانه‌وار میخوره دوستم داره. منم برای همه چیزش بی‌نهایت دوستش دارم.

پیآمد: میگن مردها همسری را دوست دارند که اخلاق و رفتارشون شبیه مادرشون باشه، همسر من حتی گروه خونیش هم مشابه مادرمه. شکر خدا زندگیم در نهایت شیرینیه.


وبلاگ دوستی نخاعی:
غزل غزل زمزمه

در راه ازدواج

همونطور که خواسته بودم، بهی خانواده‌اش‌رو راضی کرد که اول بیان وضعیت من و خانواده‌ام را ببینند بعد تصمیم بگیرند. با هماهنگی‌های لازمه، والدین بهی با دو برادرش آمدن منزل‌مون و من را روی ویلچر کنار تخت بیمارستانیم دیدن. (زیرکانه‌‌ و کارآمدترین حیله‌ برای تاثیر مثبت گذاشتن روی دیگران صداقته) من و خانواده‌ام با صداقت کامل همه چیز را به والدین بهی گفتیم: از بالا و پایین زندگیم، از روزهای سخت گذشته، از روحیه و اخلاق و رفتارم، از حقوق و محل سکونتم، از حمام و توالت رفتنم و…. بعد دو ساعت گفتگو و مطرح شدن دغدغه‌های طرفین، مجلس به پایان رسید و خانواده‌ی بهی رفتند تا پس از فکر و سبک و سنگین کردن شرایط تصمیم بگیرند. چند روز بعدش یکی از همسایه‌ها به پدرم گفته بود: آقا زندی آمده بودن تحقیق! خبریه؟ پدرم در جواب گفته بوده: به یاریه خدا پسر بزرگم میخاد ازدواج کنه. القصه، چند روز بعد در یک فقره پیامک بهی نوشته بود: این شماره‌ی همراه داداش بزرگمه که با والدینم به‌خدمت‌تون رسیدن، زنگ بزن ببین نتیجه چیه؟ ادامه دارد…….

پسینه: علیرضا نوری‌زاده که خودشو بجای داستان و دروغ پرداز یه ژورنالیست حرفه‌ای معرفی میکنه، میگفت: هواپیمای جاسوسی RQ 170 آمریکایی را ایرانی‌ها با جنگ الکترونیک به زمین ننشاندن، اونچه که در تلویزیون نمایش داده شد فقط یه ماکت بود.

من میگم: دم اون ایرانی‌های باغیرت گرم که تونستن ماکت هواپیمای فوق سری آمریکایی را طوری بسازن که کارشناسان در وزارت دفاع و سازمان جاسوسی آمریکا نتونستن متوجه تقلبی بودنش بشن و رییس جمهورشون را دستمال بدست فرستادن برای پس گرفتنش.

حالا شما پیدا کنید: نفهم و بیشعور را و صد رحمت بفرستید به هوش خر.

اتفاق ناخوشایند

از مدتها قبل میخواستم باد چرخهای ویلچرم را تنظیم کنم، توی دفترچه راهنمای ویلچر نوشته همیشه باد چرخها را کنترل کنید و اونها را پر باد نگه دارید. چند روز پیش که برای چندتا خرید رفته بودم بیرون رسیدم به یه پنچری‌گیری که بی‌کار بود، رفتم جلو و گفتم: باد چرخهامو میزون میکنی؟ پرسید: میدونی بادش باید رو چند باشه؟ گفتم: جلو پنجاه و عقب چهلوهشت. یدفعه انگار برق گرفتش، گفت: خیلیه!! میترکه‌هآا!! خلاصه، آقای پنچری‌گیر شروع کرد به باد زدن، با ترس یکم چرخهارو باد میزد و با بادسنج مقدار باد را چک میکرد تا بآلآخره باد به میزان مطلوب رسید و خوشبختانه اتفاق ناخوشایندی که فکر میکرد نیافتاد. بعد باد زدن متوجه افزایش چشمگیر سرعت ویلچرم شدم، طوری که مسیر سربالایی ملایم رو با همان سرعتی بالا میرفت که قبل باد زدن اون مسیر را تو سرپایینی میرفت. بیخود نبود احساس میکردم سرعت ویلچرم کم شده و نسبت به گذشته باتریش کمی زودتر خالی میشه، طفلکی چرخش۵۰۰تومن باد میخاست.

پیوست: حرکات زشت و قبیح شیث رضایی – محمد نصرتی بازیکنان تیم فوتبال پرسپولیس در رسانه های جهان بازتاب گسترده‌ای داشته، تو رادیو شنیدم تماشاگر نماهای بارسلون به کریس رونالدو گفتن: اگه مردی برو ایران گل بزن!!

کاریکاتوری در مورد پخش تصاویر قبیح و غیر اخلاقی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی به بهانه‌ی پخش مسابقه‌ی فوتبال

تو پیاده‌رو

با ویلچر برقیم از شمال بسمت جنوب تو پیاده‌رو خیابان ولیعصر تهران حرکت میکردم و لوازم ورزشی را سیر میکردم. یجا ورود کوچه‌ای به خیابان موجب بالا و پایین شدن سطح پیاده‌رو بصورت یک پله کوچک شده بود، برای عبور از اون پله، ایستادم و یکم اون سطح را برانداز کردم، امن‌ترین قسمتش برای عبور بسلامت، نزدیکترین‌جا به دیوار بود، در اون قسمت یه پسر ده ساله‌ی چاق و یه مردی ایستاده بودن، بهشون گفتم: میرید کنار ردشم؟ رفتن کنار، در حین رد شدنم پسره به مرده گفت: اینهمه راه اومده از اینجا رد میشه!؟ منم برگشتم طرفش و بهش گفتم: اگه از اونور میرفتم شاید ویلچرم از پشت برمیگشت، رد شدن از اونجا برای شما چیزی نیست اما برای من این پله مثل قطره‌ باران تو لونه مورچه است، آخر خطابه‌ی قرام انگشتامو شبیه هشمت فردوس تو سریال ستایش کردم و با خنده و شوخی به پسره گفتم: افتاد.

پاپوش: خدا را شکر، خدا درهای رحمتشو باز کردو باران خوبی بارید، ایشاالله دل همه شاد و گرم به عشق باشه.

رسیدیم پشت در خونه ، کلید نداشتم به داداشم میگم کلیدتو بده، میگه میخوای درو باز کنی؟ میگم پَـــ نَ پـَــــ میخوام بدمش به حسین تهی از معطلی درش بیارم….

رفتم جلسه ثبت نام ۱ساعت وایسادم.یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـَـــ نَ پـَـــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم..

تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!

۲ساعته از بیرون صدای قار قار میاد…داداشم میگه صدای کلاغه؟میگم: پــَ نَ پـــَ قناریه متال میخونه!

دوستم در یخچالو باز کرده,دیده هیچی توش نیس,میپرسه:واقعاخالیه!؟میگم پَــ نَ پَـــ هیدنشون کردیم که غریبه ها نبیننشون

 دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو باز کرده با تعجب میپرسه حامد تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ حامد رسید من دیلیوریشم