تزریق سلول بنیادی برای درمان آسیب های نخاعی

یک شرکت آمریکایی با دریافت مجوز درمان مبتلایان به قطع نخاع و آسیب‌های نخاعی با استفاده از سلولهای بنیادی جنینی، این روش درمانی را برای اولین بار در جهان بر روی انسان آغاز کرده. اداره امنیت مواد غذایی و دارویی آمریکا با صدور مجوز برای شرکت بیوتکنولوژی “گرون” امکان تزریق سلولهای نخاع پرورش یافته از سلولهای بنیادی جنینی ابتدا به ۱۰ فرد مبتلا به آسیب های نخاعی را فراهم کرده است. “توماس اوکاما” رییس شرکت گرون که از مدت‌ها پیش به دنبال دریافت این مجوز است میگوید، قصد داریم ابتدا در آزمایشات خود، ریسک‌های درمانی سلولهای بنیادی جنینی انسان را منتفی کنیم. بدین منظور بیماران یک بار تزریق در محل آسیب دیده نخاع خود دریافت میکنند. پژوهشگران امیدوارند که سلولهای تزریق شده باعث تحریک رشد اعصاب آسیب دیده بیماران شوند بطوریکه آنها حساسیت‌های حسی و حتی قدرت راه رفتن خویش را مجددا کسب کنند. آزمایشات بر روی حیوانات نیز نشان داده‌اند که سلولهای تزریق شده به محل آسیب، رشد کرده و فاکتورهای رشدی را تولید میکنند که قادرند بافت های آسیب دیده در اطراف خود را به سمت رشد تحریک کنند. این فاکتورهای رشد به عنوان همه کاره‌های سلولی قلمداد میشوند. پس از لقاح و رشد تخمک به بلا ستوسیت، در داخل آن توده‌ای از سلولهای بنیادی جنینی به وجود میآیند. بلاستوسیت به سلولهای اولیه نطفه گفته میشود که طی ۴ تا ۷ روزه اول رشد از تخمک به رحم میروند و در آنجا ۷۰ تا ۱۰۰ سلول دارند. این سلولهای بنیادی میتوانند به هر نوع سلول بدن انسان رشد کنند. دانشمندان توانستند در آزمایشات بر روی حیوانات سلولهای بنیادی را به سلول های قلب، کبد، خون و اعصاب تبدیل کنند، شرط این است که سلولهای بنیادی جنینی، فاکتورهای رشدی مناسب را دریافت کرده باشند. اوکارما در عین حال انتظارات زیاد از این روش درمانی را محدود کرده و میگوید، منظور این نیست که ما راه رفتن را برای فرد مبتلا به آسیب های نخاعی از امروز به فردا ممکن کنیم بلکه هدف ما بهبود توانایی حرکت در این افراد است که این توانایی را میتوان از طریق فیزیوتراپی توسعه داد. رییس شرکت گرون همچنین با نامناسب دانستن این روش درمانی برای افرادی که از مدت ها پیش مبتلا به قطع نخاع هستند تاکید کرد. منبع

ته‌بندی: هفته گذشته چند روز وبلاگ مشکل سرور داشت و بجای بالاآمدن، جان‌بالآ میاورد. خرابی وبلاگ موجب شد من تنبلی کنم و ادامه‌ی داستان خواستگاری را ننویسم، ادامه‌ی داستان را هفته‌ی بعد بخوانید.

۱۳ نظر

  1. ان سوی دشت ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۱۲:۲۱ ب.ظ

    سلام بزرگوار

    یاد خدا به دلها ارامش می دهد.
    همیشه با داشته های مثبت تان شاد باشید.
    به ما هم سری بزنید

  2. ريحانه ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۲:۳۷ ب.ظ

    مثل یه سریال شده این داستان خواستگاری
    خیلی مشتاقم بقیه رو بخونم

  3. ان سوی دشت ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۴:۱۴ ب.ظ

    http://khazansabz.blogfa.com/طب اهل بیت(ع)
    شمام بخونید

  4. ماهی ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۴:۲۹ ب.ظ

    بنام خدای مهربان
    سلام
    بی نهایت ممنونم از حضورتون برای ثبت ردپای خود در وبلاگم ، شاد و سلامت باشید . فقط با عرض پوزش واژه معروفتون « ننه قربان » رو با اجازه تون حذفش کردم آخه مگه نمی دونین خانمها به این و اون واژه حساس ان ؟!
    چون خودم از دستکاری توی نوشته هام خوشم نمی یاد اومدم پوزش بخوام .
    امیدوارم می بخشین .
    بازم ممنون . ولی واقعا به موضوع قطع نخاعی خیلی دید خوب و منطقی دارین ؛ برای بنده که خلی مفید بوده .
    یاعلی

  5. ماهی ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۴:۳۰ ب.ظ

    بنام خدای مهربان
    سلام
    بی نهایت ممنونم از حضورتون برای ثبت ردپای خود در وبلاگم ، شاد و سلامت باشید . فقط با عرض پوزش واژه معروفتون « ننه قربان » رو با اجازه تون حذفش کردم آخه مگه نمی دونین خانمها به این و اون واژه حساس ان ؟!
    چون خودم از دستکاری توی نوشته هام خوشم نمی یاد اومدم پوزش بخوام .
    امیدوارم می بخشین .
    بازم ممنون . ولی واقعا به موضوع قطع نخاعی خیلی دید خوب و منطقی دارین .
    یاعلی

  6. احسان ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۹:۵۴ ب.ظ

    سلام اقای زندی خوبید واقعا همه رو پیچوندی نمیخوای ادامه داستان ازدواج رو بنویسی اونوقت خبر ۳ سال پیش رو مینویسی خوب خوش سربلندوشاد باشی

  7. طاهره ۱۳۹۰-۱۰-۱۰، ۱۲:۰۴ ب.ظ

    اگر پایان داستان خواستگاری را نمی دونستم چنان حمله ای می کردم و حسابتو می رسیدم که خواستگاری و وبگردی یادت بره.دونستن پایان ناخوش برام خوش آیند تره تا چشم انتظاری.کلا حکم بد برام قابل قبول تره تا بلا تکلیفی.همه منتظر قسمت بعدی داستان اند اونوقت رفتی سلول نمی دونم چی چی آوردی نوشتی! آخه آدم چقدر منتظر قسمت بعدی یک سریال باید بمونه جون همه را به لب رسوندی بگو ببینیم چی شد بالاخره؟.

  8. نازنین ۱۳۹۰-۱۰-۱۲، ۲:۰۰ ب.ظ

    عجبا! حالا میخای شیرینی ندی نده! چرا هی طاقچه بالا میذاری؟

  9. کاوسی ۱۳۹۰-۱۰-۱۲، ۱۰:۵۳ ب.ظ

    سلام
    چترم بسته باشد یا باز نمی دانم
    بی دوست همیشه خیس بارانم…
    دکتر شریعتی

    شاد باشید.

  10. پپر ۱۳۹۰-۱۰-۱۳، ۱:۱۶ ب.ظ

    درود علیکم مهرداد خان زندی

    خوبی ؟ خدا را سپاس که خوبی

    ادامه خواستگاریتون چی شد پس ؟؟؟

  11. حمید ۱۳۹۰-۱۱-۱۱، ۱۲:۱۹ ق.ظ

    آقا دلمو شاد کردین خدا دلتونو شاد کنه آخه منم یه بیمار نخائی هستم و مطالبتون دلمو گرم کرد که انشاالله راهی برای درمان ما درآینده پیدا میشه. بازم از این کارا بکنید
    (التماس دعا)

  12. سعید ۱۳۹۱-۰۲-۲۴، ۲:۵۴ ق.ظ

    آقا چرا امید الکی به خورد ملت میدی؟خودتم خوب میدونی ما خوب بشو نیستیم.۳ سال رو هم رد کردم.آخرشم تنها چیزی که از دکتر تا بقال محل شنیدم ۱ چیز بود:خدا بزرگه…
    مگه من میگم بزرگ نیست!!!ولی بندش تو این مشکل مونده.نمی تونن کاری کنن.باید قبول کنیم…

  13. پسر شجاع ۱۳۹۱-۰۹-۲۷، ۶:۲۰ ب.ظ

    ایول به سعید
    ولی داش باید خودمون بخوایم تا خوب شیم من خواستم تا حدودی خوب شدم از این به بعدشم خودم خودمو خوب می کنم

نظر شما