حکایت منو حکم حکومتی

بعضی وقت‌ها هرچی که توی دهنم هست یوهو میپره توی راه نفسم و دنیا جلوی چشمم تیره و تار میشه، در این مواقع کلی سرفه میکنم و یکی از اعضای خانواده با زدن ضربه به پشتم کمکم میکنه تا زودتر راه نفسم بازبشه. اینجا حکایت این داستان میشم: حاکمی، جهت تادیب گناه‌کاری فرمان داد که فرد خاطی به‌میل خود یکی از این جریمه‌ها را انتخاب کند: ۱-خوردن صد ضربه چوب. ۲-خوردن یک من پیاز. ۳-پرداخت صد سکه. مرد گفت: پیاز می‌خورم، یک من پیاز برای او آوردند، مقداری از آن را که خورد دید دیگر نمی‌تواند بخورد، گفت: پیاز نمی‌خورم، چوب بزنید. به دستور حاکم او را لخت کردند، چند ضربه چوب که زدند، گفت: نزنید پول می‌دهم.

پیوست: نمیدانم سیستم گوش و حلق و بینی من هربار باهم همکاری میکنن تا با بندآوردن نفسم توسط هرچه که درون دهانم هست، به لقا‌الله بفرستنم یا ارزش نفس کشیدن را بهم بنمایانند. این وقت‌ها یاد عزیزان جانباز شیمیایی میافتم که چه سختی‌هایی میکشن تا فقط بتونن نفس بکشن، تصور اینکه با ریه‌های پر از تاول چطور میشه نفس کشید مو به تنم سیخ میکنه.

9 دیدگاه برای “حکایت منو حکم حکومتی”

  1. انا انزلناه فی لیله القدر
    امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید،
    کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود، باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.

  2. ای اهل صیام آن مه تابنده عیان شد——————-ازطلعت اومحفل ما نورفشان شد خورشید ز رشک رخ او بازنهان شد—————-هان روزه گشاییدکه هنگام اذان شد ما روزه گشودیم ز مینای لب یار——————افطار نمودیم به لعل لب دلدار

  3. واسه من هم پیش میاد نمیدونم چی میشه یهو اینجور میشه جونم میاد بالا!اشکم درمیاد ولی بعدش بحاله احساس خوبی داره !!!

  4. درود بر مهرداد خان. منم گاهی سرفه میکنم و اتفاقا منم خیلی به جانبازان شیمیایی فکر میکنم…
    دیروز یه نفرو پشت فرمون دیدم خیلی شبیه شما بود! انقدر شبیه بود که میخواستم بهش دست تکون بدم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *