۱۳۸۳-۱۱-۲
دایی تختی
یه روزی نوه ی خالم که همسایمون بود اومده بود خونمون او دختر بچه ای ۳ ساله بود. این بچه رو هر کار کردیم که اسم من را یاد بگیره و بگه، نتونست که نتونست من هم دیدم بهترین کار اینه که با یه اشارتی اسمم را به اون یاد بدم، پس بهش گفتم شمیم ببین کی تو این اطاق تخت خواب داره با دست من را نشون داد، گفتم هآاااااااا اسم من دایی تختیه. خلاصه بعد این ماجرا که این بچه رفته بود خونه ی مادر بزرگش که میشه خاله ی من هی گفته بود دایی تختی من را فلان دایی تختی من را بهمان اهل اون منزل همه مونده بودن که این دایی تختیِ بد جنس کیه که این بچه این همه از دستش شاکی و شکاره ، چون به هیچ نتیجه ای نرسیده بودند فکر کرده بودند که دایی تختی زائیده ی ذهن فعال بچه است، اما بعدا که اومدن خونه ی ما و جریان را تعریف کردن ما هم براشون گفتیم که جریان چی بوده .
پاورقی: چند وقت پیش در ساعتی که همزمان چند کانال تلویزیون با هم اخبار پخش می کردند، داداشم دنبال یه خبر مهم توی اخبار تلویزیون می گشت و مرتب کانال تلویزیون را عوض می کرد در نتیجه ی این عوض کردن کانال ها چیزی که من شنیدم این بود: عبدالعزیز حکیم،بمب گذار،اعزامیِ واحد مرکزی خبر،مرکز شرق آسیا،تسونمی، بغداد