۱۳۸۳-۰۷-۳
مهر
تابستان هم گذشت, به سرعت برق و باد, مثل بقیه ی عمر پاییز و اول مهر شده و مدرسه ها باز شدن مبارک اونهایی باشه که مدرسه رفتن را دوست دارن من که هیچ وقت مدرسه رفتن را دوست نداشتم چون اصلا نمیدانستم چرا باید وقت خودم را به سیخ و میخ نشستن سر کلاس بگذرنم صبح با زور از خواب ناز بلند میشدم و با اجبار میرفتم مدرسه انگار دارم میرم زندان و شکنجه گاه همینطور هم بود, چون اصلا تکلیف انجام نمیدادم معلم ها هم تمام مشکلات خود را با تنبیه امثال من حل میکردند یه بار به دلیل برف بازی اونقدر چوب خوردم که انگشت دستم در رفت از مدرسه که خلاص میشدیم انگاری بال در میاوردیم اونقدر تو کوچه بازی میکردیم تا شب پدرم با پس گردنی می بردمان خانه اول مهر با عزا میرفتیم مدرسه تا شاید یه روزی اول تابستان بشه و از دست معلم ها و شر درس و مدرسه خلاص بشیم من هنوز هم شب ها خواب مدرسه رفتنم را می بینم از بخت نا مراد سنبه ی خانواده پر زور شده که دوباره من را بفرستند مدرسه من طی ۱۱ سال گذشته در مقابل این خواست نامشروع خانواده مقاومت کردم امیدوارم که باز هم بتوانم مقاومت کنم.
پاپوش: این آدرس بخش فارسی رادیو ژاپن است, میتونید به برنامه های اونها گوش بدید. برنامه ی برگ سبزش هر هفته مسابقه و جایزه هم داره , امتحانش ضرر نداره , جایزشون حتمی است.
اگر کسی را طالب ماهیگیری میشناختید خبرش بدید وبلاگ زیر را تازه راه انداختم
