هزار ماشاالله عجب جيگري داره اين ويلي خانم دوست هم اسپيشيالي، بيپير تك و تنها زده رفته فرنگستان، من جيگر تنها تا سر كوچه رفتن را ندارم، همين چند روز پيش بود كه هنگام ورود به داخل اطاق، ويلچرم از عقب برگشت و نزديك بود به آرامستان واصل بشم. تا حالا سه چهار بار بليط آرامستانم صادر شده، آمآاا تا حالا بليطهام دوسره بودن و هنوز هستم. خيلي به يك ثانيهاي كه ويلچرم از عقب برگشت فكر ميكنم كه در اون لحظه بهم چه گذشت؟ اما هر روز كه ميگذره كمتر يادم مياد! اينجاست كه فراموشي يه نعمت بزرگ ميشه براي انسان. اونچه كه يادم مياد اينه كه در اون لحظه هيچ نفهميدم!! حتي وقتي سرم خورد زمين يه آخ هم نگفتم!؟ چون هيچ دردي را حس نكردم!؟ ولي بجاش مادر و پدر و برادرم مثل بيد ميلرزيدند، شك ندارم تمام وجودشان را درد فرا گرفته بود. خيليها از مردن و يا از نحوهي مردن ميترسن، مرگ هرطور كه باشه اصلا درد و ناراحتي نداره. فقط بايد يادمون و يادشون باشه كه هر لحظه ممكنه مرگ آدم را يقه كنه.
پاپوش: بعد برگشتن ويلچرم يه كاري كردم و بعد انجامش به خانوادهام گفتم: وصيتنامهام را نوشتم و گذاشتمش لاي كاغذهام.
عكسهاي اينجا را ببينيد: مربوط ميشه به شلوغيهاي اخير، بنظر من با توجه به اينكه اين اتفاق روي پل افتاده و پل قوس داره زاويهي گرفته شدن عكسها و اندازهي آدمها درست نيست
بیست توصیهی مهم به دوستان نخاعی
يه دوست نخاعي ميخواد بره سفر سوريه، ميگه نياز به مشورت با كسي را داره كه نخاعي باشه تجربهي سفر خارجي را داشته، آيا كسي هست او را ياري دهد؟
