اون موقع ها كه نوجوان بودم و هنوز تخت روان نشين نشده بودم، مدرسه كه مي رفتم هيچ هدف و ذهنيت درستي از درس خوندن نداشتم، به همين دليل درس خوندن برام جون كندن بود. اون موقع ها من همه چيز را يك جا و با هم مي خواستم، به همين دليل هر چيزي را كه مي خواستم نصفه نيمه بهش رسيدم . توي اين سال هاي معلوليت به اين نتيجه رسيدم كه : آدم بايد تك تك خواسته هاش را دنبال كنه تا وسط راه كم نياره .(تكبير) . توي دو هفته ي گذشته امتحان هاي اكابرستان برگزار شد و من هم رفتم امتحان ها را دركردم . الان اگه درس مي خونم ميدانم كه براي خودم و براي اينكه چيزي ياد گرفته باشم درس مي خونم نه براي نمره و رفع تكليف و .........
توي اين امتحان آخري اكابرستان يكي از ناظم ها به من گفت : حالا چيزي هم مي نويسي يا نه ؟؟ منظورش اين بود كه چيزي بلدي يا كشكي اومدي تا يه نمره اي بهت بدن . من فقط پشت و روي ورقه را نشونش دادم ، يعني اينكه آره بلدم . تماشاي آدم هايي كه ميامدن امتحان بدن ديدني بود : بيشتر جون هاي زير 25 بودن اما يه آقايي بود كه تاكسي داشت و حداقل 69 سال داشت ، يكي ديگه با سمند اومده بود موهاش جو گندمي بود خيلي هم خوش تيپ بود تيپ مدير عامل ها را داشت . يكي ديگه كه من فكر كردم از دبير هاي اونجاست و بهش سلام كردم . شايد حدود 30 نفر بودن كه بالاي 35 سال سن داشتند .
يك دنيا سپاس و تشكر از مسئول هاي اكابرستان نظام مافي براي آنكه به من بخاطر شرايط جسمانيم اجازه دادند خارج از سالن اصلي امتحانات و در دفتر اكابرستان به تنهايي امتحان بدم . داداشم كه بيرون منتظر من ميماند مي گفت : يكي كه تو را ديده بود به دوستش مي گفت : كه دم اين پسره گرم ببين چه پارتي كلفتي داره كه تنهايي اينجا ازش امتحان مي گيرن ، حتما پاسخ نامه جولوش مي گذارن جاي سئوال .
دست داداشم طلا كه با تمام گرفتاري هاش كلي از وقتش را براي من گذاشت .
پاورقي : اجازه ندهيد كه محروميتهاى شما، مانع استفاده از نعمت هايتانشوند
گوينده ناشناس
